02,July,2006

روز هاي بهانه و تشويش روزگار ترانه و اندوه
روز هاي بلند و بي فرجام از فغان نگفته ها انبوه
روزگار سكوت و تنهايي پي هم انس خويشتن گشتن
سال خوردن به كوچه هاي غريب تيغ افسوس بر پر بر آوردن
من از اين خسته ام كه مي بينم تيرگي هست و شب چراغي نيست
پشت ديوارهاي تو در تو هيچ سبزينه اي ز باغي نيست
...
روزگار هلاك بلبل ها جغدها را به شاخه ها ديدن
...
عادي از نوع بدون احساس...مثل وقتي سرما مي خورم و هيچ بويي رو احساس نمي كنم...
يه چند وقتيه زده به سرم...البته تا اينجاش عاديه...اما نوع افكاري كه مياد يه كم غير عاديه...البته فقط يه كم غير عادي...
فيلم Taxi Driver...
...
مي گم مامان دارم ديوونه مي شم...مي گه"برو بيرون يه چرخي بزن..."...مي گم خوشم از اينجا نمياد...من خودم تا ديروز به اين آدماي الاف مي گفتم چرا ميان الكي اينجا مي چرخن...حالا خودم پاشم برم...مي گه " برو يه چرخ بزن...يه قدمي بزن..."...مي گم لازمه اين چرخ زدن اينجا اينه كه...يه كم نگام مي كنه از روي تعجب مي خنده...
مي گم از اين شهر بدم مياد...از اينجا حالم داره به هم مي خوره...خوشم نمياد از اينجا...مي دونم آخرش من تو اين شهر سكته مي كنم...
...
ب.ر.ن:يه گوشم مثل گوشي شده كه آنتن نميده...اكثر اوقات out of service ...


1omrani

خط خطی شما
(4)