03,July,2006

يه آرامش بدون احساس...چند وقت بود اينجوري بود...از ديروز با خودم مي گم اين آرامش قبل از طوفانه...و فكر كنم همين طور باشه...دوباره دور خيز كرده...فكر كنم مي خواد اوج بگيره...ولي اگه اين دفعه بخواد اوج بگيره منم كمكش مي كنم كه تكليف رو يه سره كنم...امروز دوباره داره عجيب مي شه...

«اینجا»، «دنیا» است و دنيا،«واقعی»... و «واقعیت»،«دنیایی»...
«اینجا»، مَجاز است از حقیقت...و شايد حقيقت،مجازي...
«اینجا»، مکان است و مکان زندان...
«اینجا»، زمان است و زمان بند...
«اینجا»، من اسیر مکانم...اسیر زمانم...

ب.ر.ن:هي God...شايد لازم باشه يه روزي من و تو با هم يه صحبت كوچيكي بكنيم...زمانش بستگي داره به... ولي مكان قرارمون رو من مشخص مي كنم...احتمالاً نوك يه برج يا ساختمون بلند...فقط من و تو...شايد در مورد خيلي چيزا و خيلي كسا با هم حرف بزنيم...


1omrani

خط خطی شما
(3)