04,July,2006

آخر چي كار داري با آسمان آبي بانوي من تو وقتي درياي غرق آبي
با موي لخت و تيره چشم خمار و خيره تلفيقي از دو چيزي آبادي و خرابي
مثل شراب ها نرم بانوي من تو در من سرگيجه هاي بعد از نوشيدن شرابي...
از صبح كه سيستم رو روشن كردم فقط اين آهنگ رو گوش مي دم...شايد بيشتر از 50 بار...
ياد يه شب ميفتم...شب تو اتاق «كو...»...ماه رو مي ديدم...از تو خيابوناي تهران هنوز هم صداي ماشين ميومد...همه جا تاريك بود و من تو رختخواب به اين آهنگ گوش مي دادم...و...
اما اين آهنگ يه فضاي غريبِ آشنا رو برام تداعي مي كنه...نمي دونم چه طوري توصيف كنم...يه غروب آروم و غم انگيز...آسمون آبي...غروب نارنجي خورشيد كه پرتوهاي نارنجي اون پشت ابرهاي سرمه اي تيكه تيكه محو شده...خورشيد و ابرهايي كه جلوي بعضي از پرتوهاش رو گرفتن تو افق با دريا يكي مي شن...يه درياي آروم...همين آرامش دريا اين فضا رو غم انگيز تر كرده...هيچ كس اونجا نيست...فقط از ديد يه ناظر دارم اين صحنه ها رو مي بينم...نمي دونم چرا وقتي فكر مي كنم كه شايد اون ناظر خودم باشم حالم بد ميشه...بغض بدي مياد تو گلوم...تو دلم خالي ميشه...من هيچ وقت اونجا نبودم...ولي نمي دونم چرا چنين صحنه اي برام تداعي ميشه...


1omrani

خط خطی شما
(2)