امروز بد حالم گرفته بود...
MSA بد جوري دلم هواتو كرده بود...چه فايده تو هم كه نيستي...رفتي ولايت...منم تو اين خراب شده...اين خونه جديد هم كه دم غروبش آخرشه...آدم خفه مي شه...مخصوصاً اگه دلتم گرفته باشه...هر چي غصه س تو دنيا يه جا جمع ميشه...يه بغض كشنده...
امروز دلم بدجوري تنگه...
سه شنبه آخرين امتحان رو مي دم...يه برنامه ريخته بوديم با بچه ها بريم يه سفر...تا ديروز همه ش روزشماري مي كردم كه زودتر 25 ام بياد ساعت 4 صبح...اما الان ديگه برام مهم نيست...حيف كه خودم برنامه رو ريختم وگرنه همه رو به هم مي زدم...ديگه اون سفر هم مهم نيست...رفتن به جايي كه...
قر قاطيم...هي با خودم تو ذهنم با God دعوا داشتم...واسش خط و نشون مي كشيدم...
God...به هر كي دوست داري خسته شدم...بسه...بابا چقدر شل كن سفت كن...اصلاً مگه من و تو با هم قرار نذاشتيم...پس چرا همه ش يه جوري داري به همشون مي زني...نگو كه آخرش مهمه...نگو كه قرارمون سرجاشه و آخرش طبق قرارمون ميشه...ديگه كشش ندارم...يه وقت ديدي زد به سرم...دارم دق مي كنم...مي دوني چي مي گم...دارم دق مي كنم...دارم خفه مي شم...دارم دق مي كنم...
...
پشت اين پنجره ها دل مي گيره...غم و غصه دلُ تو مي دوني
وقتي از بخت خودم حرف مي زنم...چشام اشك بارون مي شه تو مي دوني
عمريه غم تو دلم زندونيه...دل من زندون داره تو مي دوني
عمريه غم تو دلم زندونيه...دل من زندون داره تو مي دوني
عمريه غم تو دلم زندونيه...دل من زندون داره تو مي دوني
عمريه غم تو دلم زندونيه...دل من زندون داره تو مي دوني