تا حالا ساعت 12 شب زنگ زديد به كسي تبريك بگيد... ... ساعت 12 شب...سال ها قبل...اومدي...همين روز...همين ساعت... تولدت مبارك...خواهر خوبم «...» تولدت مبارك... مي دونم اينجا رو نمي خوني...از وجود اينجا اصلاً خبر نداري...اما من اينجا هم بهت...
دو سال گذشت... دو سال پيش بود...با يه سلام شروع كردم...با يه سلام ساده...با يه سلام شايد خيلي معمولي... يه شروع...شروع يك سكوت...آغاز يك صدا...صدايي كه فرق داشت...شايد صوتي نداشت...« صدايي فراتر از سكوت »... بعدها نامي براي سرزمين تولد...
با نواي سازم همراه شدم... خواهري نشسته...چند قدم آنطرف تر...خيره به صفحه...و شايد ظاهري خيره بود... سري پايين...سازي در دست...سازي يادگار دوران پر ز آرامش كودكي...دوران بي دغدگي... حركت دست...رقص انگشتان...رقص بر پردگان...نواي شايد سوزناك...نواي شايد بر خواسته از درون...نوايي...
خدايا... ...كسي نمي دونه... ... ... ... ... ... ...(سانسور)... خدايا امشب مي خوام ازت خواهش كنم...التماست كنم...خدايا تو رو به بزرگيت...تو رو به مهربونيت...تو رو به بخشندگيت...تو رو به... ... خدايا يه بار ديگه در حقم بزرگي كن...يه بار...
... يه روز سنگين... ...وقتي تو اتاقم تنهايي...يه SMS اومد...از طرف تو MSA ...يه انرژي مثل برق فشار قوي...مثل يه منبع تغذيه خيلي قوي...شايد يه نيروگاه برق...يا شايد در حد انرژي شكافت هسته اتم... شايد تو هم ديدي...ممنونتم...بي خود نيست...
فكر مي كردم سنگ شدم... اما امروز همه ش دوست دارم گريه كنم...يه شونه مي خواستم...يه جايي كه سرمو بذارم اونجا و گريه كنم...هاي هاي گريه كنم... دلم يه مسافرت مي خواد...يه مسافرت...با يه همراه...همراهي كه مثل خودم باشه...هر چي...
يه كم زيادي دچار روزمرگي شدم... صبح... ظهر دانشگاه... عصر با ماشين يكي از بچه ها الكي چرخ زدن... اين چرخ هاي الكي حكم يه مسكن رو پيدا كرده...اما من عادت به خوردن مسكن نداشتم...اما دوست ندارم دم غروب تو...
روزاي... به زودي مجبور به خود سانسوري مي شم...شايد خيلي چيزا رو نتونم اينجا بنويسم...انوقت شايد ديگه اينجا ننويسم...شايد دومين سرزمينم رو كه تازه داشت سر و ساموني مي گرفت رو بذارم و برم... به زودي و همزمان با اين...
گيانا لَه بَر دردي غريبيو ‍ژاني دوري هي هاوار...هي هاوار...هي هاوار... giyana la bar dardi gharibio jani doori hay havar......