روزاي...
به زودي مجبور به خود سانسوري مي شم...شايد خيلي چيزا رو نتونم اينجا بنويسم...انوقت شايد ديگه اينجا ننويسم...شايد دومين سرزمينم رو كه تازه داشت سر و ساموني مي گرفت رو بذارم و برم...
به زودي و همزمان با اين خود سانسوري،شايد يكي از مقاطع بحراني اين چيزي كه بهش مي گن «زندگي» فرا برسه...
و شايد يه فاز جديد از زندگي برام آغاز بشه...فازي كه تو اون شايد هيچ كس مهم نباشه...شايد حتي عزيزترين كسام...
همه اينا فعلاً در حد يه شايده...در صد كمي هم هنوز اميد دارم كه هيچ كدوم از اينا اتفاق نيفته...
MSA پشت تلفن هم بهت گفتم...يادته يه روز گفتم من درصد ريسك 10 به 90 رو هم مي پذيرم...حالا اگه 1 به 99 باشه مي پذيرم...اما تو مي گي 0 به 100...اما من مي گم با كمترين شانس هم مي پذيرم...آخه من ديوونه ام...
تا همين حد كافيه...
ب.ر.ن1:...به ماشين سواري با سرعت بالا نياز دارم...ديوونه بازي...صداي ضبط تا ته...با سرعت بالا...مهم نيست چي ميشه...
ب.رن2:...يه روزي لينك بالاست...يه روز يه پله سقوط مي كنه...روز بعد چند پله...و روزي حذف ميشه...اگه از اين وبلاگ خسته شديد خيلي راحت مي تونيد لينك رو حذف كنيد...تا ديروز از مطالب اين وبلاگ كه شايد فقط شخصي بودن خوشتون ميمومد...اما اين دليل نميشه كه امروز هم خوشتون بياد...حذف كنيد...ناراحتي هم نداره...