14,August,2006

يه كم زيادي دچار روزمرگي شدم...
صبح...
ظهر دانشگاه...
عصر با ماشين يكي از بچه ها الكي چرخ زدن...
اين چرخ هاي الكي حكم يه مسكن رو پيدا كرده...اما من عادت به خوردن مسكن نداشتم...اما دوست ندارم دم غروب تو اين خونه و تو اين اتاق باشم...كوچيكه...نمي تونم آزاد باشم...آخه اينجا آپارتمانه...آزادي خونه قبلي رو نداره...
كاش به جاي چرخيدن تو خيابونا مي زدن بيرون شهر...تو جاده...
دوست دارم از اين روزمرگي جدا شدم...نمي خوام برام عادت بشه...هيچي نمي فهمي...فقط مي گذروني...
به زودي جدا مي شم...يا...يا...در هر صورت جدا مي شم...
...
امروز مي گفتم...يه ماشين...يه سيستم...شب...يه جاده كويري...آهنگ «هتل كليفرنيا»...
On a Dark desert highway
...


1omrani

خط خطی شما
(11)