18,August,2006

فكر مي كردم سنگ شدم...
اما امروز همه ش دوست دارم گريه كنم...يه شونه مي خواستم...يه جايي كه سرمو بذارم اونجا و گريه كنم...هاي هاي گريه كنم...
دلم يه مسافرت مي خواد...يه مسافرت...با يه همراه...همراهي كه مثل خودم باشه...هر چي مي گم بفهمه،هر چي بگه بفهمم...همراهي كه هر وقت سكوت كردم سكوت كنه...هر وقت حرفي زدم اونم حرف بزنه...همراهي كه بشه با اون راحت بود...همراهي كه بشه باهاش با نگاه صحبت كرد...
دلم مسافرت مي خواد...با اون همراه...تو جاده...يه جاده كويري...شب...ماشين...موسيقي...
...
بازم همون آهنگ...باز همون صحنه...نا خودآگاه مياد...همون صحنه...
اتاق «كو...»...نور مهتابي حياط...ما هم بود؟!؟!بوي گل شب بويي كه تو حياط حكمفرمايي مي كرد...يه تخت...يه ست هدفون توي دو تا گوش...اشكهايي كه مي ريخت...
باز اون صحنه...اما اين دفعه زود مياد و ميره...اون ساحلي كه هيچ وقت اونجا نبودم...يكي كه تنهاست...تو يه غروب...اما اين دفعه آسمون نارنجي نيست...تاريكه...داره شب مياد...

"آخر چي كار داري با آسمان آبي...
...
مثل شراب ها نرم...سرگيجه هاي بعد از نوشيدن شرابي..."
دو تا جام پر شراب مي خوام...شايدم بيشتر...آره بيشتر...يكي واسه بابا...يكي واسه مامان...يكي واسه بهترين خواهر دنيا "ط..."...پس ميشه 5 تا جام پر از شراب...
مي خوام بنوشم...بعدش شايد رفتم به مناظره با خدا...مي خوام برم باهاش حرف بزنم...مي خوام ازش سوال بپرسم...سوال پيچش كنم...نه سوالام زياد نيستن...يكي دو تا...شايدم سه يا چهار تا...
بعدش...بعدش چي؟...نمي دونم...
بعدش هم تمام تلاشمو كنم...تمام تلاشم براي اينكه...بعد بگم MSA :" شد...حالا ديدت به زندگي رو عوض كن...ديدي شد...حالا برو مجنون شو...برو آواره صحرا و بيابون شو...خودت گفتي اگه بشه من مجنون مي شم...سر به بيابون مي ذارم...نگفتي...گفتي...ولي نمي خواد سر به بيابون بذاري..."...
...
فكر مي كردم سنگ شدم...
اما امروز بغض كردم...گريه كردم...بي صدا...


1omrani

خط خطی شما
(4)