23,August,2006

با نواي سازم همراه شدم...
خواهري نشسته...چند قدم آنطرف تر...خيره به صفحه...و شايد ظاهري خيره بود...
سري پايين...سازي در دست...سازي يادگار دوران پر ز آرامش كودكي...دوران بي دغدگي...
حركت دست...رقص انگشتان...رقص بر پردگان...نواي شايد سوزناك...نواي شايد بر خواسته از درون...نوايي كه تنها قطراتي را ز چشمانم ربود...و سكوت...سكوت خواهري مهربان...سكوتي شايد ملتهب...يا شايد هم آرام...
سري پايين...چشماني خيس...و نمايي تار...سري پايين...
...
چند روز مي گذره...اون روز مجرايي نبود كه اون نوا رو در خود ببلعه كه شايد روزي بتونه اون رو بيرون بده...
امشب نوايي دوباره...اما نه سوز ناك...
نوايي كه «التماس» ش ناميدم...
شايد اگر نواي چند روز قبل رو رو مي خواستم بنامم...مي ناميدم «خواهش»...يا شايدم...
...

...
خدايا...امشب دوباره ازت خواهش مي كنم...التماست مي كنم...با تمام وجود ازت مي خوام...


1omrani

خط خطی شما
(10)