دو سال گذشت...
دو سال پيش بود...با يه سلام شروع كردم...با يه سلام ساده...با يه سلام شايد خيلي معمولي...
يه شروع...شروع يك سكوت...آغاز يك صدا...صدايي كه فرق داشت...شايد صوتي نداشت...« صدايي فراتر از سكوت »...
بعدها نامي براي سرزمين تولد اون صدا انتخاب كردم...« سرزمين سرد سكوت »...حاكمش خودم شدم...حاكم سرزمين سرد سكوت...Silence...
دوسال گذشت...با هزاران...
بنا به دلايلي از اونجا كوچ كردم...با عنوان ديگه اي و با اسم ديگه شروع به حكومت كردم...اما باز..."هر كسي كو دور ماند از اصل خويش**باز جويد روزگار وصل خويش"...گذشتن از اونجا برام سخت بود...اما گذاشتم و گذشتم...اما هيچ وقت از يادش نبردم...نتونستم ازش دل بكنم...نمي دونم چرا...شايد چون چيزي رو تو من جا گذاشته بود يا من چيزي رو تو اون جا گذاشته بودم...