06,September,2006

خيلي چيزا تو ذهنمه كه بنويسم... اما تا ميام بنويسم مي گم اين مال الان نيست...
يه حسي مي گه نه... يه يه حسي نمي ذاره بنويسم...
خيلي حرفا تو دلمه... مي خوام بنويسم... اما...

آهنگ «...» از «مسعود اسلامي» رو گذاشتم... نمي دونم چرا... دوباره اون احساس قديمي رو مي ده...
نوك انگشتام يخ زده... هوا سرد نيست... اما نوك انگشتام يخ زده...
هوا پاييزي شده...
پاييز امسال... نمي دونم... شايد بدترين پاييز عمرم بشه... اما هنوزم اميد دارم...
مثل كسي كه يه گوشه ايستاده و داره تموم شدنش رو مي بينه...داره مي بينه يواش يواش داره تموم ميشه... هيچ كاري نمي تونه بكنه... داره مي بينه... داره رفتن احساسش رو مي بينه... داره مي بينه روزاي گذشته مي خوان برگردن... شايد بدتر... داره مي بينه...
نمي دونم... حرف براي گفتن زياده... اما يه حسي نمي ذاره بنويسم... يه كم در هم و برهمه... زياده نمي شه يه جا گفت... شايد اصلاً گفته نشه...
...
...


1omrani

خط خطی شما
(11)