17,September,2006

vتو ماشين...
سوال بابا و بغض من كه منتظر تركيدن بود...و اشكايي كه بازم بي صدا مي ريختن...
بابا فقط نظاره مي كرد...غصه مي خورد...
با صداي گرفته مي گفت: غصه نخور...گريه نكن...با گريه كه درست نمي شه...

تو جاده...به اين ور و اون ور نگاه مي كردم...يه حال بدي بود...
دوباره تا مرز ديوونگي سفر كردم...اما باز نتونستم بگذرم...تا نزديكيش رفتم...اما باز نشد كه بگذرم...
نزديك اون مرز يه حس بد مياد سراغم...اوج عذاب نزديك اون مرزه...يه خلا...يه حس خيلي بد...
آهنگي كه تو گوشم داشت زمزمه مي كرد و هيچي نمي شنيدم...
دوباره اشكام بي اختيار سرازير شد...بازم بي صدا...بدون هق هق...
...
عقربه سرعت شمار از 120 گذشته بود...تو پيچاي جاده...بابا هيچي نمي گفت...فقط به روبرو نگاه مي كرد...به پدال فشار مي دادم...دو بار چرخ ماشين رفت تو خاكي...
سبقت هاي عجيب غريب...
...
...

اضافه:....رفتن و رسيدن به لب مرز و اون خلا... قبل از نشستن پشت فرمون بود...اون موقع من كنار دست بابا نشسته بودم...بابا رانندگي مي كرد و من...


1omrani

خط خطی شما
(12)