24,September,2006

نمي دونستم...حالا مي دونم...اما فرقي نداره...دونستن يا ندونستنش هيچ فرقي نداره...اما مي دونم...
مادر پسرك مي گفت...رو به مادرم...
پسرك همسايه گوش به ديوار اتاقم مي چسبونه...همراه من مي خونه...
...پسرك همسايه دوست داره مثل من ساز بزنه...
پسرك همسايه كه دعوت مي شه بياد و با ساز من آشنا بشه، مي گه:«من بلد نيستم...»...
پسرك نمي دونه...پسرك مي خواد بلد باشه كه ساز بزنه...
من مي دونم...
اما پسرك 3 يا 4 ساله همسايه نمي دونه...نمي دونه منم بلد نيستم ساز بزنم...اين...
ساز زدن...مي خواد...
پسرك همسايه دوست داره مثل من ساز بزنه...
من دوست ندارم پسرك همسايه مثل من ساز بزنه...

خدايا كاش بارون بباره...
كاش بارون بباره...
بارون بباره...

اضافه:...كاش بارون بباره...خدايا خودت كه مي دوني كجا رو مي گم...
سازمم غصه داره...بغض كرده...صداش طنين نداره...اونم بغض داره...


1omrani

خط خطی شما
(4)