كسي سخنانم را... كسي نفهميد اين «تعلق»...كدامين تعلق است...«تعلق» داشتن...يا «معلق» بودن... كسي نفهميد آن «تعلق» ديگر...از كدامين تعلق است... ......
جايي است ميان زمين و آسمان... طبقه اي ديگر است... نه زمين است و نه آسمان... گاهي به اوج آسمان صعود مي كنم...گاهي به قعر زمين سقوط... اينجا...طبقه اي كه من گرفتار آن شده ام...طبقه اي كه هر كسي را...
دستانم سرد است... «هوا بس ناجوانمردانه سرد است...»... ب.ر.ن:..داشتم مي چرخيدم...به اينجا رسيدم...« پرنوشت »......
بعضي وقتا جلوي خودتو مي گيري كه چيزي نگي...به هر دليلي... اما تا كجا... تا كجا مي توني دووم بياري...تا كجا مي توني تحمل كني... بعضي وقتا مجبوري خفه بموني... يه چيزايي رو پشت دروازه گلو نگه داري...يا بهتر بگم......
تا حالا شده از چيزي محروم بشيد... تا حالا طعم محروميت رو چشيديد... من محروم شدم...از شنيدن يه موسيقي محروم شدم... يه موسيقي كه پيش در آمدي داشت...بعد نقطه اوجي... پيش در آمدي شايد مثل هر موسيقي ديگه اي...اما اين...
مي خواستم بنويسم... بنويسم...طوري كه احساسش كنم...اما اين خواسته...مثل اين است كه در بيابان،تشنه، و تقاضاي جام شربت كني...در حالي كه جرعه آبي براي به ياد آوردن آبيِ الفباي آب نيست... پس رو به خودم: «روز پـائـيـزي مـيـلاد تـو در...
بالاتر گفتم درد... دردها چند دسته ان...اما تو اين مرحله از زندگي،فقط «جسم» تو دردها رو مي چشه...پس تو درد جسمي رو تحمل مي كني...ممكنه دستت بريده بشه...پات خراش برداره...«با سر بري تو ديوار...»...اون موقع است كه معني درد رو...
اولين «قدم»و بر مي داري،زمين مي خوري... «واكنش» بقيه در مقابل زمين خوردناي تو متفاوته... هر بار كه زمين مي خوري،««دل»» يكي مي لرزه،تمام ««وجود»»ش به لرزه ميفته...همراه با افتادن و درد كشيدن تو،اونم از اوج خوشي ميفته و درد...
همين جور باز مي گذره...يه روز مياد مي گن،«راه» برو...«راه رفتن»...يه واژه تازه...اين يكي يه عمل قابل لمسه و معنيش با «حركت» فرق داره... اول مثل يه كرم خودتو رو زمين مي كشي...همه ذوق مي كنن،هي از اين رفتارت تعريف...
بعد از يه مدت شايد بفهمي كه،كسايي كه وجود دارن،فقط اون دو نفر نيستن و كساي ديگه اي هم وجود دارن... مثلاً هر روز يكي مياد...هر دفعه يكي مياد و قيافه تو رو با اون مقايسه مي كنن...هر دفعه يكي...
اگه بخوام معاني كه اتفاق افتاده و ميفته رو تك تك عنوان كنم،ممكنه سال ها و شايد قرن ها و بهتر بگم ممكنه به اندازه عمر يه انسان طول بكشه...پس از گفتن همه شون صرف نظر مي كنم...وفقط به اونايي...
يه خاطره امروز يهو تو ذهنم مرور شد...شايد ناخودآگاه...سر كلاس بتن... ... ... ... «من مست و خراباتي دائم به قدح نوشي من ريگ ته جويم تو رود خروشاني...»......
همین جوری معانی میان...پدر،مادر، دو تا از اولین معانی که تو سال های اول این «حقیقت»،اتفاق میفته... مادر...پدر...مادر،می گن سرچشمه مهر و محبته...می گن نماد عشقه،می گن... پدر،می گن نماد پایداری،می گن... اینا تعریف هاییه که میشن، و میشه نشن،یا...
چند ساعت بعد تو رو میارن...یکی رو تخت خوابیده...حالت معمولش اینه که از دیدنت خیلی خوشحال میشه...یکی که وقتی تو رو می بینه انگار يه تیکه از وجود خودش رو دیده.بعد یکی دیگه،که اونم شاید یه همچین حسی یا کمتر...