چند ساعت بعد تو رو میارن...یکی رو تخت خوابیده...حالت معمولش اینه که از دیدنت خیلی خوشحال میشه...یکی که وقتی تو رو می بینه انگار يه تیکه از وجود خودش رو دیده.بعد یکی دیگه،که اونم شاید یه همچین حسی یا کمتر یا بیشتر داره...بعد یه عده شروع می کنن به اظهار نظر...یکی میگه شبیه اونی که رو تخت خوابیده...یکی میگه شبیه...
از بیمارستان وارد یه محیط جدید می شی...یه محیط عجیب دیگه...معلوم نیست کجا گذاشته می شی...یکی تو یه اتاق شخصی با کلی زلم زیمبو...یکی تو یه اتاق گِلی،که ده نفر دیگه هم ساکن اونجان...و یکی...
باز یه معنی دیگه اینجا تعریف میشه...«آغوش»...البته این کلمه تو بیمارستان شرع میشه...«آغوش»...
شاید تنها کسایی که تو اون روزا و اون وضعیت تو رو متفاوت از بقیه در آغوش بگیرن،تنها دو نفر باشن...همون دونفری که شاید نیمی از وجودشون باشی...همون دو نفری که مقدمات ورودت رو فراهم کردن...همون دو نفری که شروع کننده اولین کلمه بودن...همین طور پشت سر هم با واسطه و بی واسطه برات شروع به تعریف معانی جدید می کنن...
بگذریم،چون وارد شدن به اون وادی،مستلزم روزها و سال ها بحث و نوشتنه و شاید وقت تنگه...
نمی دونم الان چیزی دیده میشه یا نه...اصلاً شاید هیچ کس نتونه بگه «دیدن» از کی شروع میشه...اصلاً «دیدن» چیه؟...اینکه مثل یه دوربین فیلم برداری ببینی و همه رو ضبط کنی...یا مثل یه دوربین عکاسی ببینی و بعضی ها رو ضبط کنی...یا مثل دوربین شکاری ببینی و هیچ چیز رو ضبط نکنی...ظاهراً این موجود تازه وارد(که تو باشی)،هنوز جایی برای ضبط نداره،یا اگه داره مثل حافظه های کوتاه مدت کامپیوتر به زودی پاک میشه و جایگزینش،چیز دیگه ای میشه...
اما از اون سه «دید»،شاید هر سه تاش برای این موجود(که تو باشی)،تو هر مقطعی اتفاق بیفته...یه دوره که شاید از لحظه ورود شروع میشه و معلوم نیست تا کی ادامه پیدا می کنه،همون «دوربین شکاری»،تعریف یه «دید» میشه...بعد از اون «دوربین عکاسی»، و بعد «دوربین فیلم برداری» و بعدها هر دو با هم...
ادامه دارد...
پ.ن: قسمت اول...
قسمت دوم...
قسمت سوم...