بعد از يه مدت شايد بفهمي كه،كسايي كه وجود دارن،فقط اون دو نفر نيستن و كساي ديگه اي هم وجود دارن...
مثلاً هر روز يكي مياد...هر دفعه يكي مياد و قيافه تو رو با اون مقايسه مي كنن...هر دفعه يكي مياد و يا ازت «تعريف» مي كنه و يا ازت «ايراد» مي گيره....
يكي مياد رو سرت ادا در مياره...يكي به شيوه خودش قربون صدقه ت مي ره...
يكي مي خواد تو «اسم» يا «عنوان»ش رو صدا كني،ولي تو كه اين كارو نمي كني...آخه قراره اولين عناويني كه به زبون مياري،به پاس «قدرداني» از اون دو نفري كه تو رو به اين محيط جديد آوردن،عنوان اونا باشه...
بالاخره اگه از لحاظ جسمي و عقلي تو يه «حد»ي باشي كه بهش مي گن «نرمال»،يه روزي اين قدرداني رو به جا مياري...ممكنه نوع تلفظش اون چيزي نباشه كه همه «انتظار» دارن،ولي در هر صورت تو قدرداني مي كني و شايد « منظور» تو، همون منظور اوناست...
بعد از اين، هر كسي مياد و مي خواد كه از اونم قدرداني كني...اگه اين كار رو بكني، كلي تشويقت مي كنه و ازت «تشكر» مي كنه...
نمي دونم چرا اينقدر براشون «مهم»ه كه تو اونا رو صدا بزني...نمي دونم چه «احتياج»ي به اين دارن كه از طرف تو خطاب بشن...شايد براي «اثبات» خودشون،شايد براي اينكه «درجه» هاي بعدي رو بعد از پدر و مادر به خودشون اختصاص بدن و بدونن در كدوم «اولويت» قرار دارن كه اگه اين جور باشه...