همين جور باز مي گذره...يه روز مياد مي گن،«راه» برو...«راه رفتن»...يه واژه تازه...اين يكي يه عمل قابل لمسه و معنيش با «حركت» فرق داره...
اول مثل يه كرم خودتو رو زمين مي كشي...همه ذوق مي كنن،هي از اين رفتارت تعريف مي كنن،اما بعد از يه مدت،ديگه براشون «تكرار»ي مي شه...و تو به خاطر اينكه دوباره ازت «تعريف» كنن،يا به هر دليل ديگه اي، از حالت كرم بودن خودتو در مياري...اين دفعه شبيه يه حيوان 4پا،از دستات هم به عنوان پا استفاده مي كني...دوباره مي ري جز تيتر اول حرفا...دوباره همون قضيه تكرار مي شه...اين بار مي خواي يه كم از «دنائت» فاصله بگيري...مي خواي از شبيه «حيوان بودن» در بياي (غافل از اينكه بعضي وقتا از يه حيوان هم مي توني دني تر باشي)...اين بار مي خواي خودتو «بالاتر» بياري...هم از «سطح» زمين بالاتر بياي و هم از سطح حيوانيت...پس روي دو تا پا «بلند» مي شي...از دستات هم ديگه براي راه رفتن استفاده نمي كني...
اولين بار كه بلند مي شي،مدت زيادي نمي توني روي دو تا پات بايستي...«تعادل» نداري و بالاخره زمين مي خوري...
شايد هواي اون «بالا» زيادي برات سنگينه...شايد مي بيني كه اين «پايين» بودن و شبيه 4 پايان بودن بهتر از اينه كه شبيه بعضي از اين موجودات دو پا باشي...اما تشويق هاي اطرافيان و «تلقين»اتشون تو رو تشويق به بلند شدن مي كنه، چون «ذاتاً» تو موجودي هستي كه از تشويق و «تعريف» بدت نمياد(چون آدمي)،باز بلند مي شي (شايد چون هنوز نمي دوني چي «درست»ه و چي «غلط»ه...بقيه با تشويق و تنبيه،اينو به تو نشون مي دن...)...