اولين «قدم»و بر مي داري،زمين مي خوري...
«واكنش» بقيه در مقابل زمين خوردناي تو متفاوته...
هر بار كه زمين مي خوري،««دل»» يكي مي لرزه،تمام ««وجود»»ش به لرزه ميفته...همراه با افتادن و درد كشيدن تو،اونم از اوج خوشي ميفته و درد مي كشه...اون يه نفر مادرته...
هر بار كه ميفتي،يه نفر ناراحت مي شه،ولي مجبوره نگاه كنه و دوباره بهت بگه بلند شو...حتي اگه از ته دل ناراحت باشه از زمين خوردن و درد كشيدنت...اون مي خواد تو همين روزاي اول «قوي» باشي...شايد اون مي دونه كه چه روزاي سخت و ... در انتظارته...پس مي خواد بگه كه اين دردها در برابر دردهايي كه بعدها سراغت مياد هيچه...
بعضي هم از زمين خوردن تو خنده شون مي گيره...خيال مي كنن كه تو دلقكي يا تو رو با عروسك خيمه شب بازي اشتباه مي گيرن و پس حسابي بهت مي خندن...
اينا،«دور»ترن و پدر و مادر،«نزديك»تر...