مي خواستم بنويسم...
بنويسم...طوري كه احساسش كنم...اما اين خواسته...مثل اين است كه در بيابان،تشنه، و تقاضاي جام شربت كني...در حالي كه جرعه آبي براي به ياد آوردن آبيِ الفباي آب نيست...
پس رو به خودم:
«روز پـائـيـزي مـيـلاد تـو در يـادم هـسـت
روز خـاكسـتــري سـرد سـفــر يادت نيست
نـاله نـاخـوش از شـاخـه جـدامـانـدن مـــن
در شـب آخــر پــرواز خـطــر يادت نيست
تلخي فاصـله ها نيـز بـه يـادت مـانـدسـت
نيزه بر باد نشست است و سپر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
يادم هست يادت نيست
خواب روزانه اگـر درخـور تعبيـر نـبـود
پس چرا گشت شبانه در بـه در يادت نيست
من به خط و خبري از تو قناعـت كـردم
قاصدك كاش نگـويـي كـه خـبـر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
يادم هست يادت نيست
عطش خشـك تـو در ديـگ بيابـان ماسـيـد
كوزه اي دادمت اي تشنه مگـر يـادت نيست
تو كه خودسوزي هر شب پره را ميفهمي
باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست
تو به دل ريختـگـان چشـم نـداري بـي دل
آنچنان غرق غروبـي كـه سحـر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
يادم هست يادت نيست...»...