بعضي وقتا جلوي خودتو مي گيري كه چيزي نگي...به هر دليلي...
اما تا كجا...
تا كجا مي توني دووم بياري...تا كجا مي توني تحمل كني...
بعضي وقتا مجبوري خفه بموني...
يه چيزايي رو پشت دروازه گلو نگه داري...يا بهتر بگم... يه چيزايي رو پشت يه حصار زندوني كني...
يه چيزايي تو ذهنت وول مي خورن...تو ذهنت اين ور اون ور مي كنن...اما نمي ذاري بيان بيرون...
يه چيزايي تو وجودت بازي ميكنن...التماست مي كنن بذار بيايم بيرون...اما نمي ذاري بيان بيرون...
...
يا نمي اومدن...يا اگه مي اومدن،ساعتها خودمو با اين سيستم مشغول مي كردم كه جايي ثبت نشن...جايي خارج از خودم ثبت نشن...
اين روزا شايد سيستم هم نمي تونه از ثبت شدنشون جلوگيري كنه...
و وقتي ثبت شدن مي خوان بيرون بريزن...مي خوان فرياد بشن...
...
اما...اما نداره...بايد دووم بيارم...بايد...بايد...بايد...بايد...بايد...بايد خفه بمونم...خفه...
دوست دارم فرياد بزنم...اما من حق ندارم...
...
شايد همين چند خط و چند خط ديگه كه گفتم و هر كسي نديد هم زيادي بودن...اونا هم نبايد گفته مي شدن...
اون چند خط كه هر كسي نديد... مقاومت اين سد رو شكستن...اما اين چند خط كه شما هم داريد مي خونيد به خاطر يه قول بود...
...
اين «روزا» خيلي نامردن...خيلي...