جايي است ميان زمين و آسمان...
طبقه اي ديگر است...
نه زمين است و نه آسمان...
گاهي به اوج آسمان صعود مي كنم...گاهي به قعر زمين سقوط...
اينجا...طبقه اي كه من گرفتار آن شده ام...طبقه اي كه هر كسي را بدان راهي نيست...
هستند كسان ديگري كه در طبقاتي شايد بالاتر و پايين تر همانند من معلق اند...
اينجا تداخل طبقاتي وجود ندارد...
اينجا احتمال وجود 2 نفر در يك طبقه طبق «اصل لانه كبوتري»، 2 است...
اينجا...
نه...هر چه از اينجا بگويم كسي نخواهد فهميد...
جسمم به روي زمين...روحم شايد در آسمان ها...«خود»...همان «خود» كذايي كه هنوز هم «مجهول» داستان زندگي است...ميان زمين و آسمان...
من از نهايت «تعلق» سخن مي گويم...
روح سركشم در اوج آرامش و شايد معصوميت صعود كرد...رفت و ...
اينجا «معلق كده» اي كه ... من از نهايت «تعلق» سخن مي گويم...