اين روزا وقتي جلوي آينه مي ايستم...يكي تو آينه منو صدا مي زنه...منو فرا مي خونه...تا حالا مقاومت كردم... اما از اين بعدش رو نمي دونم... ... بهم گفتن... حالا خودم مي گم...منم يكيم كه داره به پايانِ نزديكِ انتها...
چند تا ديالوگ... «در انسان همه چيز هست،از بالاترين تا پايين ترين... انسان تصوير خداست و در آن همه چيز هست... حدي وجود ندارد،نه براي احساسات و نه براي افكار... اضطراب است كه حدود را مي سازد... اعتقاد به هر...
اينجا اتفاقات عجيبي داره ميفته... خيلي عجيب...خيلي خيلي عجيب... شبيه فيلم شده...اما واقعيته... چشمامو كه مي بندم...يه فضاي عجيب...يه جاي تاريك...وحشت تمام وجودمو مي گيره...حضور شيطان شايد...تاريك...سياه...شايد سرد... «...»...«...»... چشمامو باز مي كنم...MSA داره يه چيزي مي گه... مي گم..."...
خواب ديدم دارم امتحان روخواني مي دم...صفحات قرآن رو گم مي كردم...شايد فرار مي كردن...تا مي خواستم يه آيه رو بخونم...يه دفعه همه كلمات گم مي شدن...يكي شماره صفحه رو برام مي خوند...اما تا دوباره به اون صفحه مي رسيدم...
يه خورده زياد از حد حالم به هم مى خوره اين روزا...در هر صورت... يه خورده زياد از حد حوصله ندارم...در هر صورت... اين روزا با يكى جنگ اعصاب راه انداختم كه خيلى قويه...بيش از حد قويه...قبل از شروع اين...
فقط چند تا ترانه است كه مي شنوي قبل خواب بيدار مي شي مي بيني نخورد تكون آب از آب يكساله مي نويسم بمون يه لحظه خاموش ببند چشاتو آروم از هر چي هست فراموش ... ذهن يك آدم آهني...
تا بپرم پر ندارم**شبم كه آخر ندارم تا بمونم تاب ندارم**خسته م ولي خواب ندارم بوي شيشه تر مياد**صداي خاكستر مياد براي من نفس بكش**هنوز اين از تو بر مياد گم شده آروم و راحت**واسه من زنجير و بندي بگذر...
"داد مي زنم هوار هوار...بشنو صدامو روزگار..."... "بارون امشب توي ايون «مثل آزادي تو زندون» بي صفا بي تحرك بي ريا بود توي زندون «مي كنه جون» مرد با همت ميدون توي فكر «راي فرجام امير» «بي سرانجام» نداره حتي...