24,November,2006

يه خورده زياد از حد حالم به هم مى خوره اين روزا...در هر صورت...
يه خورده زياد از حد حوصله ندارم...در هر صورت...
اين روزا با يكى جنگ اعصاب راه انداختم كه خيلى قويه...بيش از حد قويه...قبل از شروع اين بازي مى دونستم بازنده اش منم...شك نداشتم...تو جنگ اعصاب با مخلوقاتش اكثر مواقع پيروز بودم...ديدم اين حريفا ديگه حريف تمرينى شدن...گفتم برم با خودش يه دست و پنجه اي نرم كنم...هر چند مي دونستم كه اين بازي يه بازى يه طرفه است...يه جنگ نابرابر كه نتيجه ش از قبل،قابل پيش بينيه..در هر صورت....
خيليا فكر مي كنن تو جنگ اعصاب بايد خونسرد بود...اما نه...جنگ اعصاب قوانينى داره كه آدماى عصبى مثل من هم به راحتى مى تونن از اون پيروز بيرون بيان...در هر صورت...
گفتم خسته ام...اين خستگى باعث شده به خيلى چيزا شك كنم...خيلى چيزا...در هر صورت...
مثلاً كى گفته آدما مختارن...انسان ها موجوداتى داراى اختيارن...تو كتاب دينى سال چندم بود...تو دبيرستان...اونجا يه چيزايى گفتن...بعد يهو يه سرى تئورى تزريق كردن داخل استدلال مختار بودن انسان...به عبارتى يه سرى بند و تبصره بهش اضافه كردن...و طبق معمول يه اثبات از همون اثباتاى معروف...همون اثباتايى كه با توجه به يه فرض غلط به يه نتيجه درست مى رسن...كه خود اون نتيجه هم غلطه...اما نسبت به اون فرض اوليه كاملاً درسته...و هيچ كس هم نمي توه ايرادي بهش وارد كنه...در هر صورت...
در هر صورت من به اين شك دارم كه آدم موجود مختاريه...در هر صورت...
و اين خودش سر منشا يه سرى شك ديگه مى شه...اون موقع براي موارد مربوط يا حتى مشابه قبل و بعد هم آدم دچار شك مى شه...اين وسط ظاهراً فقط در مورد يه چيز دچار شك نشدم...اونم وجود خداست...شايد چون اونو با مغزم نپذيرفتم...در هر صورت...
خدا تو نوشته هاي بعديم با تو كار دارم...تو آدما رو آزاد آفريدى...(البته اگه اين حرف شعارى بيش نباشه...)...پس منم مى خوام آزادنه حرف بزنم...حتى اگه در مورد تو...البته اگه تا اون موقع دچار شك نشم...در هر صورت...
يه خورده زيادى ذهنم مشغوله...البته شايد در بعضى مواقع تو لحظه است...هر صورت...
...
دوباره سر و كله اون ضربدر و 4 تا نقطه پيدا شده...اما اين دفعه كمى فرق داره...غير از قبلى تو بعضى جاهاى ديگه هم داره سرك مى كشه...در هر صورت...

ب.ر.ن1:...گفته بود نوشته شخماتيك...نمي دونم شايد اين بين يكى از حروف رو به عمد يا نا خودآگاه عوض كرده بود...من خودمم از نوع همون نوشته هام...شخماتيك...(يا شايدم كلمه اى كه مورد نظر بوده...)...اصرارى نيست...نمي دونم كار درستى كرد كه شهامت به خرج نداد (البته اگه بشه اسمشو گذاشت شهامت...چون در بعضى موارد مى شه حماقت...) و خودشو معرفى نكرد يا نه...در هر صورت...
ب.ر.ن2:...ذهنم پر تئوريه...شايد...به زبون آوردن بعضى هاش موجب آزار و اذيت ديگران ميشه...هر چند يه بار يكيشون رو زمزمه كردم...البته با صداى كاملاً رسا و بلند...رو به پدرم زمزمه كردم...چند روزى نگرانى رو كامل مى شد تو چهره ش و تغيير رفتارش خوند و ديد...اين موضوع مال شايد يه سال قبل يا شايدم بيشتره...در هر صورت...


زندگي قصه تلخيست كه از آغازش
بس كه آزرده شدم چشم به پايان دارم


1omrani

خط خطی شما
(4)