خواب ديدم دارم امتحان روخواني مي دم...صفحات قرآن رو گم مي كردم...شايد فرار مي كردن...تا مي خواستم يه آيه رو بخونم...يه دفعه همه كلمات گم مي شدن...يكي شماره صفحه رو برام مي خوند...اما تا دوباره به اون صفحه مي رسيدم دوباره...
تو عالم مستي...وقتي كاملاً گيج بودم...بازم بودن...اون بغض...
خدايا...به MSA هم گفتم...گفتم فعلاً باهات در گيرم...از دستت شاكيم اساسي...گفتم اگه جلوم بودي با هم درگير مي شديم...گلاويز مي شديم...
مي دوني چي گفت...گفت مي دونم...گفت شنيدم...
گفت جديداً به جاي اينكه خدا رو بپرستي بيشتر شيطان رو مي پرستي...
مي دوني چيه...قبل از اينكه اينا رو بگه...دقيقاً چندين ساعت قبلش...داشتم شيطان رو مي ديدم...داشت دست برام تكون مي داد...با اون شنل و كلاه سياه رنگ معروفش...صورتش معلوم نبود....داشت تشويقم مي كرد...داشت خودش رو آماده پذيرايي از من مي كرد...شايد منتظر بود پلاكارد خوش آمدي رو كه داده بود برام بنويسن بيارن براش كه بلند كنه...يه پذيرايي گرم...
منم داشتم پوز خند مي زدم بهش...از اون پوز خندا...اما حالا به جاي پوز خند مي خوام يه چيز ديگه بهش هديه بدم...يه ع...
MSA...ديشب بهت خيلي جدي گفتم...تو نبايد هيچ جا دنبال من بياي...نمي دونم چرا حرفمو جدي نگرفتي...هيچ جا...هيچ جا...نبايد دنبالم بياي...نمي دونم شايد چون خنده ام گرفته بود حرفمو جدي نگرفتي...نمي دونم من و تو وقتي به هم مي رسيم چرا نمي تونيم جدي باشيم...نه كه نباشيم...هستيم...اما جدي ترين حرفمون خودمون رو به خنده مي ندازه...بعضي وقتا ياد «قصه هاي عامه پسند» مي افتم...اما به قول «ال...» اين يه معضل شده...هيچ وقت باور نمي كنيم طرف ديگه داره جدي حرف مي زنه...اگه باور مي كنيم بازم مي خنديم...
اينجا بهت مي گم...خدا كنه بياي و بخوني...به هيچ عنوان دنبال من نيا...به هيچ عنوان...به هيچ وجه...