28,November,2006

اين روزا وقتي جلوي آينه مي ايستم...يكي تو آينه منو صدا مي زنه...منو فرا مي خونه...تا حالا مقاومت كردم... اما از اين بعدش رو نمي دونم...
...
بهم گفتن...
حالا خودم مي گم...منم يكيم كه داره به پايانِ نزديكِ انتها مي رسم اما "دير"...شايد تفاوت اين جمله با اون جمله اينه كه..." دير..."...
اميدوارم... ... باشد كه آه ناله هاي منم ديگه نه گفته بشن و نه نوشته بشن...كه باعث خستگي كسي نشه...
نه ديگه دوست دارم زنده باشم و نه نفسي داشته باشم كه بخواد نفس بقيه رو بگيره...
من مي گم در خاك كه از ياد...
Damn on me...
...
اي خدا...
حالا زمانش رسيده...بذار بگم...
بذار بگم...
من از اين دنيا چي ميخواستم؟...يه وجب زمين خاكي كه بشه خونه خياليم...
اما حالا چي مي خوام...بازم يه وجب زمين خاكي...كه بشه خونه ابديم...
اي خدا...تقصير تو بود...خيلي جاهاش تقصير تو بود...
تو از اون روز اول چنين چيزي رو در نظر گرفته بودي براي من...
حالا هم خودت بهتر مي دوني كه چي ميشه...
"اگه كفره كلام من يكي حرفي بگه بهتر...وگر نه بازي واژه نمي بازم من كافر..."...


1omrani