ساعت 9.30...
تلفن زنگ مي زنه...بابا جواب مي ده ...بابا كه تازه از «ق...» اومده...مي گه بايد برم...بابا حالش خوب نيست...مامان مي گه خوب فردا صبح برو الان تازه از اونجا اومدي شبه اوضاع جاده هم خوب نيست...بابا مي گه حال بابا خرابه...«ك...» داشت پشت تلفن گريه مي كرد...
بابا زنگ مي زنه به «ج...»..."حال بابا خوب نيست..."...
بابا دوباره زنگ مي زنه به «ك...» كه بگه ما داريم راه مي افتيم...پشت تلفن به «ك...» دلداري مي ده...
تلفن رو قطع مي كنه...
مي گم بابا منم بيام...
با آرامش تلفن تو دستش داره شماره «ج...» رو مي گيره...رو به من مي گه "تموم كرد..."...
مامان خشكش زده...
...
ساعت حدوداً 2 شب...
بابا بزرگ مي گه..."فقط 5 دقيقه طول كشيد...خيلي راحت...بدون درد..."...بغض بابا رو مي بينم...
...
بابا بزرگ نگاه مي كنه...نمي دونم به چي فكر مي كنه...بابا بزرگ ساكت داره نگاه مي كنه...شايد داره با نگاهش بابا بزرگ رو بدرقه مي كنه...همبازي و همسايه و ... بابا بزرگ شايد داره بدرقه مي كنه...
بابا فقط به خاكهايي زل زده كه دارن مي ريزن...بابا تو خودشه...شايد داره خاطراتش رو مرور مي كنه...هيچ كس هيچي نمي فهمه...هيچ كس نمي دونه بابا داره به چي فكر مي كنه...
چهره بابا وقتي بغض كرده و چشماش قرمزه...هنوز جلوي چشمامه...
"خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه
جای سیلیای باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلُ زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو تو جنگل نمیتونستی بمونی
دلتو با خود به جای دیگه اونجا
که خدا برات لالایی میگه
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره"...
ب.ر.ن:...بابا بزرگ رفت چه آروم و بي سر و صدا...
...بابا بزرگ...زياد با هم نبوديم...زياد با هم سر و كا نداشتيم...
اما...
می دونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره...