28,December,2006

بعضي وقتا به نظرم واژه ها بي معني ميان...هيچ معني ندارن...
واژه ها تو ذهن ما معني دار مي شن...تو ذهن ما هويت مي گيرن...تو ذهن ما...
واژه ها بي معني ان...
ما براي واژه ها معني ساختيم...معني مي سازيم... و هويت قائليم...

قانون...قرارداد...اصل...
اصلاً اينا چي هستن؟...
قانون رو من مي سازم...قانون رو من با پذيرفتنش هويت مي بخشم...
اگه من نپذيرم...پس قانوني وجود نداره...
اصل...
اگه من يه اصل رو نپذيرم ديگه اون اصل وجود نداره براي من...پس اصل چيه؟...
چرا يه اصل رو بدون اثبات بايد پذيرفت...

بعضي وقتا كه به اينجا مي رسم...گنگ تر از قبل مي شم...

ياد اين نوشته مي افتم...
"...
علامت ؟ می دونید چیه...
هیچ...علامت سوال هیچی نیست...به خودی خود هیچی نیست...
علامت سوال فقط تو ذهن من و شما تبدیل به یه چیز میشه...یه معنی به خودش می گیره...حالا هر معنی...
ولی یه علامت سوال خالی...
اصلاً بودن یا نبودن علامت سوال چه فرقی می کنه...
مثلاً چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد؟...چه بنویسیم...آیا زندگی معنی دارد...
حالا تو این یکی یه خورده شک دارم...
ولی تو اینکه تو گفتار علامت سوال بی معنیه شک ندارم...
وقتی من حرف می زنم،علامت سوال رو که نمی تونید تو حرفام ببینید...یا توی چشمام...یا شاید تو سر تا پام...
...
"
...
ياد اون حرف «دكتر شريعتي» مي افتم...كه مي گه..."دریا نیز تا آن هنگام که من بیننده ام،دریاست.اگر من بیننده را نیز به دور ریختم و خشکی را به دور ریختم؛من دریا شدم؛خشکی دریا شد،دریا نیز دیگر دریا نیست.چیست؟
اینجا باز سکوت فرا می رسد...."....


ب.رن:...به شدت از شخصيت «رابرت دنيرو» ، تو فيلم «Taxi Driver» خوشم مياد...


1omrani

خط خطی شما
(29)