يه بحث...كه با خنده و شوخي و مسخره بازي از طرف من شروع شده بود...قصدم كمي صحبت بود...
...
مادرم گفت...:«كاش من جاي... بودم...»...
مي گم چرا؟...تو كه ...
مي گه...«چه فايده از صبح تا شب تنها به در و ديوار نگاه كنم...تو تو اتاقتي يا پاي كامپيوتري...يا در رو خودت بستي...يه نگاه بهم بنداز...كلي از موهام سفيد شده...»...
مي گم مادر من فرض كن من مردم...مي گه...«فعلاً كه من اين آرزو رو دارم...»...
مي گه...:«به بقيه نگاه مي كنم...»...(مي دونم منظورش كيه...اون«ح...»...اما كاش مي دونست پشت اون چهره اجتماعيش چه افكاري نشسته...)... مي گه...:«آرزو به دلم موند...»...
مي گم نترس...چيزي نمونده...
يه نگاه با ترس و تعجب به من مي كنه...
شروع مي كنه با «...» صحبت كردن...
دوباره نمي دونم چم مي شه...عصبي مي شم...بي ظرفيت مي شم...ديوونه...
دوباره دهنم نا موقع باز مي شه...يه سري چيزا كه نبايد هيچ وقت بيرون بيان رو مي ريزم بيرون...دوباره بلند بلند فكر مي كنم...
با بغض مي رم طرف اتاقم...مي گم مامان...:" حق نِيري وِ سَر قُورِم گيره بكي...حق نيري...نيوَخشِمَت..."...
و آخرين صحنه چشم هاي مادرم كه بهت زده و با وحشت منو دنبال مي كنه...
در رو مي بندم...
صداي «...» كه داره دلداريش مي ده...مي گه ولش كن...
...
و خودم هم نمي دونم مادرم چي كار كرده...چه گناهي كرده كه من نمي بخشمش...
گناهش چي بود...غير از مهربوني و حرص من رو خوردن گناه ديگه اي نداره...
ب.ر.ن:...دارم با خودم كلنجار مي رم كه ديگه هيچ آه و ناله اي رو...