ساعت 12:20 شب...يكشنبه 11 feb 2007... نور قرمز و فوق العاده كم رنگ چراغ اتوبوس چشمم را آزار مي دهد براي نگاشتن...اما وقتي بايد نگاشت، بايد نگاشت... سايه دستم مانع از آن مي شود كه بتوانم نگاشته هايم را ببينم...چند...
"دارم خودمو می بینم...مثل تو فیلما...دارم می بینم...از یه زاویه..."... چندي پيش...تقريباً با يه سري جزئيات اتفاق افتاد...و چند وقت پيش دو تا چيز ديگه ديدم...شايد بذارمشون اينجا... ب.ر.ن:...Coming Soon......
مي دونيد اگه يه عقرب رو ميون يه حلقه آتيش بندازن چي كار مي كنه؟... عقرب خودش رو نيش مي زنه... ب.ر.ن:...Coming Soon......
صداي موج...ماسه... شهركي ساحلي...متروك...يه غروب...و من «تنها» اونجا...يه غروب...من «تنها» اونجا... تاريكي...تاريكي غم زده...تاريكي غم انگيز...تاريكي دم غروب...جايي كه روز به شب قرار پيوند بخوره... دير رسيدم...«تنها»ي «تنها»... قبل از رسيدن من متروكه شده... دلتنگي پايان ناپذير... ب.ر.ن1:...كسي نمي دونه...شايد...
10 فروردين... بدترين روز زندگيمه... ظاهراً قرار هر سال تو اين روز يه اتفاق ديگه به اتفاقاي... اضافه بشه... پارسال تصادف خواهرم... امسال... ديگه چيزي نمونده... ب.ر.ن:...Coming Soon......
"... توي اين شب غير گريه كار ديگه اي نداريم هر كي خوابه خوش به حالش ما به بيداري دچاريم..."... ب.ر.ن:...Coming Soon......
«كو...»...مي گه..."استعداد عجيبي داري تو اينكه لباس تنت زار بزنه..."... مي خندم...مي گم چي كار كنم خب؟... مي گه..."يه كم شونه هات جمع كن..."... مي خندم و مي گم...آخه من افتاده م... مي گه..."حواست باشه زير پا له نشي..."... ب.ر.ن:...Coming...
«آلان»...تو بغلمه...عمو «ف...» مي گه..."بچه رو گرفتي بغلت ساكت نشستي...باهاش حرف بزن...با بچه بايد حرف زد..."...مي گم...من و «آلان» با نگاه با هم حرف مي زنيم... پ.ن:...سه تا عكس اول روزاي اول ورود «آلان»...سه تاي بعدي هم جديد هستن...ب.ر.ن:...Coming Soon......
تا وقتي از چيزي خبر نداري خب نداري...پس مي توني بدون اون چيز به سر كني...چون اون چيز براي تو اصلاً وجود نداره... اما وقتي يه چيزي رو ديدي...يه چيزي رو حس كردي...يه چيزي رو براي خودت به وجود آوردي...اون...
با «كو...»...مي خوايم بريم...چند تا سرباز نيروي انتظامي...يه نگاه مي ندازه...مي گه نمي شه بريد دور بزنيد... يه كم نگاش مي كنم...از پنجره باز شده كنار «كو...»... مي گم خاك بر سرتون كنن...فرمون رو مي پيچونم و دور مي زنم......
دو تا پسر بچه...دورخيز مي كنن...از تنه يه درخت بالا مي رن و مي پرن پايين...اوني كه كوچيكتره بالاتر مي ره و بعد مي پره... «كو...» مي گه:"اون يكي بيشتر مي ره بالا..."... مي گم...آخه كوچيكتره...سبك تره...فرزتره... تكيه دادم به...
دلم مي خواد بنويسم...اما نمي دونم چي بنويسم... درمونده شدم... دلم مي خواد ساز بزنم...اما نمي تونم... حال زياد جالبي نيست... هيچ فهمي نيست...جز دقايقي كم... فقط من...صندلي...مانيتور...كيبورد...اسپيكر و صداهايي كه تو انتخاب اون ها هم درمونده شدم... هيچي نمي...
جالبه... ديگه سه نقطه ها هم برام دچار مشكل شدن... نمي دونم كجا ميان و كجا مي رن......
«كو...»...مي گه:..." اگه سيستم نباشه چي كار مي كني؟"... مي گم مي گيريم مي خوابم احتمالاً... مي گه:..."نه اينجوري هم نيست..."... مي گه:..." پس يه ماه امتحاني جمع كن..."... مي گم كه چي بشه... ... مي گم از الان عزاي...
جايي... كسي نمي داند...فقط شايد... باز غمي هست......
"بهار من سكوت بنفشه هاي زرد گرفته بوي حسرت بهار من چه زرد ... هوس دوباره زخمي به پيكرم كشيده جنون و بي قراري نفس ازم بريده من ناگريز و خاموش،از پا نشسته بر خاك قفس به خود تنيده از...
MSA...مي گي اول بندگيت رو ثابت كن بعد از خدا بخواه...مي گي به خدا اعتماد كن... ... مگه يادت رفته پير مرد در مورد دوستت چي بهت گفت؟..."دوستت..."...خودت اينو بهم گفتي...گفتي پيرمرد گفته... مطمئنم چيزاي بيشتري هم گفته...چيزايي كه خيلي...
يه كم زيادي... يه حس... توصيف نمي كنم... نمي دونم......
مي دونيد مرگ يه قمار باز كيه؟... وقتي كه ريسك رو ازش بگيرن......
احتمالاً فردا يا پس فردا مداركم رو مي دم براي ويزا... اگه صادر نكنن قاچاقي مي رم... مي دونم اگه قاچاقي برم دهنمو سرويس مي كنن ...اما بازم مهم نيست......
خاله مي گه بزنم به تخته سر حال تري... تو دلم مي گم زرشك...حالا مونده تا ببينيد... ... مي گم مامان اصلاً حوصله مهمون ندارم...حوصله اين همه آدم ندارم...عيد چه خاكي به سرم بريزم... ... مي گم واسه چيه؟... مي...
شب قبل از برگشتن...عمو «ف...»...مي گه:"دفعه بعد كه ميام خونتون نبينم پا شي بري تو اتاق بشيني پاي كامپيوتر و در رو خودت ببندي...اگه بري ميام در رو باز مي كنم و سيستم رو هم قطع مي كنم..."... باز همون...
فعلاً يه كم با پس لرزه ور برم... آره داشتم مي گفتم...دست «تو» يه ماشين مي دن...يه تفنگ مي دن...دست «اون» يكي يه عروسك مي دن...يه قابلمه...يه... زياد «درك» نمي كني...«نمي فهمي»...شايد «تو» هم بري عروسك رو دستت بگيري...شايد«اون» هم...
وسيله اي كه به دستت مي دن متفاوته... اينجا يكي از «بزرگترين» ... آغاز مي شه...مثل يه ضربه...مثل يه پيش لرزه كه معلوم نيست كه زلزله اصليش كي اتفاق مي افته...«شايد» سال ها بعد..اما هر چي كه باشي و باشه،اين...
ساعت حدود 12 شب...تازه رسيديم خونه...MSA يه چيزي زمزمه مي كنه... مي گم...يادم انداختي...مي دوني چند وقته اينو گوش ندادم... امروز... در اتاق رو قفل مي كنم... "دوباره خزون اومد نم نم بارون مي زنه تو صورتم ... رعد و...
«بازي» ها شروع مي شه...البته خيلي وقته كه شروع شده و تو خودت خبر نداري...اما اين «جديد»ي ها از «تعريف» «عامه» بازي پيروي مي كنن... اما «بازي» ها «متفاوت»ه...تو هر «دوره»اي «بازي» ها «متفاوت»... يه روزي «بازي» اين بوده كه...
The Last Page was turned over......
يه روزي تو از اون حصاري كه اسمش خونه است و برعكس بقيه «قفس» ها مي تونه محل امن و آرامش و... باشه به «تنهايي» بيرون مي ري...توجه كن به «تنهايي» نه همراه پدرت، نه تو آغوش مادرت... اون روز...چيزي...
تو ديگه راه مي ري...تعادلت رو حفظ مي كني...اسم همه رو مي توني صدا كني... بعد از اون ديگه شروع مي شه... نمي خوام طفره برم...چون حوصله هم ندارم هي كشش بدم... «مي شنوي»...البته مقطع شروع شنوايي،بستگي داره به اين...
احساس خفگي... يه بقض(شايدم بغض) بد...مياد و ميره...اما نمي تونه راه خودشو به بيرون باز كنه... يه ... ب.ر.ن:..."...شب بي عاطفه برگشت..."......
"دارن يه برجي مي سازن با ده هزارتا پنجره مي گن كه قد برجشون از آسمون بلندتره براي ساختنش هزار، هزار درختُ سر زدن پرنده هاي بي درخت از اين حوالي پر زدن مي گن كه اين برج بلند باعث...
MSA... نمي تونم بيام...راست مي گي...اگه بخوام مي تونم بيام...اگه بخوام تك تك كلاسامو مي تونم بپيچونم...همون طوري كه تا امروزش رو پيچوندم...همون طور كه... اما... ... MSA... از مرز برات گفتم...تعبير تو رو هم شنيدم...اما اون وسط يه چيزي...
"...شب بي عاطفه برگشت..."......
دلم مي خواد حرف بزنم... ... آرومم مي كنه......
فيلم «سگ هاي پوشالي»، بد جوري رو اعصابم راه رفت...بد جوري......
دلم هواي دريا كرده... نه درياي جنوب...3 روز... چند ساعتي رو كنار درياي آبي و زيبا و منحصر به فردش سپري كردم... دريايي آروم... اما من دلم هواي دريا كرده... درياي مواج...درياي شمال... دلم مي خواد ساعت ها،تنها،كنار ساحل بشينم...تو...
يه ديالوگ از فيلم «مادر تو هم»... تو اين فيلم كه به نظرم ابتذال از سر و روش مي باريد...از موضوع گرفته تا تصوير و ديالوگ هاش...دو تا ديالوگ جالب بود... هر چند موضوع خود فيلم هم با اينكه زيادي......
دلم هواي حياط خونه قبلي رو كرده... كه الان تو اوج بي احساسي...تو اوج گنگي...تو اوج ساكن ناكجا آباد بودن...برم توش...زير اين نم نم بارون ريز...كه صداش داره ... دستامو از هم باز كنم...سرمو رو به آسمون بگيرم...بچرخم... قطره هاي...
اين روزا خيلي از ترانه ها رو حس مي كنم... خيلي از شعر ها رو هم... وقتي مطابقت مي دم...يه همپوشاني... بعضي وقتا شك مي كنم كه شايد اين واژه ها...يا شايد خودم... هر چه هست بعضي ها رو با...
تا حالا شده ترانه اي رو حس كنيد... من اين روزا، اكثر ترانه ها رو حس مي كنم...مي فهمم...كلمه به كلمه... با تمام وجود...تا عمق استخونم... ... اين روزا گيج و گنگم...فقط مي بينم...چيزي نمي بينم...هيچ پردازشي در كار نيست...فقط...
دستاي كوچولو و لطيف «آلان» رو با اون انگشتاي كشيده اش بوسيدم...به صورتش نگاه مي كردم كه تو آغوش مادرش، آروم از كنار چشماش منو مي پاييد... نمي دونم چي شد بغض كردم(شايدم بقض...)...اشك تو چشمام جمع شد... دستاي خواهرم...