01,March,2007

دستاي كوچولو و لطيف «آلان» رو با اون انگشتاي كشيده اش بوسيدم...به صورتش نگاه مي كردم كه تو آغوش مادرش، آروم از كنار چشماش منو مي پاييد...
نمي دونم چي شد بغض كردم(شايدم بقض...)...اشك تو چشمام جمع شد...
دستاي خواهرم كه دستامو گرفت...صدام زد...
دستام رو آروم كشيدم و سرم رو برگردوندم كه... و صداي خواهرم كه مي گفت«اين جوري نرو...اين جوري نرو...»...
گفتم بايد برم و...
نمي دونم چي تو نگاهم خوند...اما حس كردم چيزي مي دونه...
نمي دونم چرا با ديدن «آلان» بغض (شايدم بقض...) كردم...نمي دونم...به خاطر خودم...خاطره ها...يا آينده «شايد» سختي كه ممكنه اين تازه رسيده در پيش داشته باشه...
چه نگاه هاي آروم و بي دغدغه اي داره...


1omrani

خط خطی شما
(0)