01,March,2007

دلم هواي حياط خونه قبلي رو كرده...
كه الان تو اوج بي احساسي...تو اوج گنگي...تو اوج ساكن ناكجا آباد بودن...برم توش...زير اين نم نم بارون ريز...كه صداش داره ... دستامو از هم باز كنم...سرمو رو به آسمون بگيرم...بچرخم...
قطره هاي بارون بخوره رو صورتم...بخوره ... خيسم كنه...
بخونم...
"باران مي بارد امشب...
دلم غم دارد امشب...
...
...
زير باران گريه كردم...
بلكه باران شويد از جانم گناهم..."...

شايد گريه ام بگيره...
شايد بارون بتونه...

بعد بخونم...
"...
ديگه فقط آرزومه...بارون بباره رو تنم...
دوباره لحظه ها سپرد...منو به باد رفتنم..."...

بعد هم زمزمه كنم يه آهنگ از «حبيب»...كه شايد شهامت...يا تاب شنيدنش رو ندارم...شايد مي ترسم...دليلش رو نمي دونم...ولي روزي به اون آهنگ گوش مي دم...اون روز...


1omrani

خط خطی شما
(2)