04,March,2007

دلم هواي دريا كرده...
نه درياي جنوب...3 روز...
چند ساعتي رو كنار درياي آبي و زيبا و منحصر به فردش سپري كردم...
دريايي آروم...
اما من دلم هواي دريا كرده...
درياي مواج...درياي شمال...
دلم مي خواد ساعت ها،تنها،كنار ساحل بشينم...تو يه ساحل دور افتاده...ساحلي كه ردي از انسان تو اون نباشه...
نمي دونم چي كار مي كنم اون موقع...
شايد فقط چشم به موج ها بدوزم...شايد...
شايد موسيقي گوش بدم و بنويسم...
شايد به موسيقي گوش بدم و روي شن ها بنويسم...
شايد به موسيقي گوش بدم و روي شن ها دراز بكشم و آسمون رو نگاه كنم...
شايدبه صداي امواج گوش فرا بسپارم و دراز بكشم و ...
شايد روي شن ها با پاي برهنه قدم بزنم...
و اگر اون موقع كنار دريام...ابرا آسمون صاف و آبي رو تيره كنن...بارون بباره...شايد به حال من...دستامو از هم باز مي كنم...صورتمو رو به آسمون مي كنم تا قطره هاي بارون به صورتم بخورن...
مي چرخم و «فرياد» مي زنم...
وقتي بارون مي باره رو تنم مي چرخم...
شايد بي صدا فرياد بزنم...
دلم هواي دريا كرده...

ب.ر.ن:...در حالت خاص دلم درياي جنوب رو هم مي خواست...


1omrani

خط خطی شما
(2)