12,March,2007

ساعت حدود 12 شب...تازه رسيديم خونه...MSA يه چيزي زمزمه مي كنه...
مي گم...يادم انداختي...مي دوني چند وقته اينو گوش ندادم...
امروز...
در اتاق رو قفل مي كنم...

"دوباره خزون اومد نم نم بارون مي زنه تو صورتم
...
رعد و برق فهميده انگار...
...
خزونم داره مي ره نموند برگي رو درختا
من هنوز منتظرم توي جاده...
ديگه بارون نمي باره توي جاده پر برف
...
...سر مي ذارم به بيابون..."...

ولومو مي دم بالا...همسايه به درك...
يه حس آشناي غريب...يادگار روزگاري نه چندان دور...
اتاق تاريك...آهنگ...يه سري تصاوير كه از تو ذهنم مي گذرن...
دوباره ديوونگي...دوباره يه حس عجيب...يه حس عجيب...يه حس عجيب...يه حس عجيب...يه حس عجيب...يه حس عجيب...يه حس عجيب...

اين آهنگ...امشب...ماشين...برنامه دارم واسه امشب...
"ديگه بارون نمي باره توي جاده پر برف..."...

ب.ر.ن1:...تو تاريكي گوش دادن به يه آهنگِ... نوشتن...
ب.ر.ن2:...MSA مي دونم اين آهنگ براي تو هم...مي دونم تداعي كننده است...تداعي غروب...تداعي يه پنجره...تداعي من و تو دست به زانو...تدايي سكوت بعد از بحث...تداعي اون روزايي كه با هم دم غروب مي رفتيم...مي نشستيم رو خاك و به اين شهر مرده نگاه مي كرديم...
اما چيزاي ديگه اي براي من تداعي شد...يادگار همون روزا...
تداعي اون تيكه هايي كه من توش نيستم...همون جور كه تو نيستي تو بعضي تيكه هاش...


1omrani

خط خطی شما
(2)