خاله مي گه بزنم به تخته سر حال تري...
تو دلم مي گم زرشك...حالا مونده تا ببينيد...
...
مي گم مامان اصلاً حوصله مهمون ندارم...حوصله اين همه آدم ندارم...عيد چه خاكي به سرم بريزم...
...
مي گم واسه چيه؟...
مي گه مي خوان اسم «آ...» رو بذارن...
مي گم اين قرتي بازيا ديگه چيه؟...
مي گه قرتي بازي نيست زمان تو و «.ا.» هم...
بابا مي گه واسه تو و «.ا.»...
مي گم يعني اگه... ديگه اگه صداش بزنن نمي فهمه با اون هستن...
يكي از اون تجزيه تحليلاي تو مغزمو آشكار مي كنم...از اونايي كه هر چيزي كه جلوش باشه رو ... اين دفعه اين مراسم و مذهب...
...
«اِ...» زنگ زده مي گه ... نمياي؟...مي خوايم اسم «آ..» رو بذاريم...
مي گم نه اصلاً حوصله ندارم...اصلاً حالم خوب نيست سر به سرم نذار...
مي گه برو امامزاده ...
مي گم باشه حتماً...
خوب شده ادامه نداد...وگر نه معلوم نبود ديالوگامون به كجا ختم مي شد...
ب.ر.ن1:...هر چي اسمشو بذارن براي من «آلان»...برام مهم نيست كه ثبت احوال مسخره... مي گه «آلان» اسم «پسر»...