22,March,2007

دلم مي خواد بنويسم...اما نمي دونم چي بنويسم...
درمونده شدم...
دلم مي خواد ساز بزنم...اما نمي تونم...
حال زياد جالبي نيست...
هيچ فهمي نيست...جز دقايقي كم...
فقط من...صندلي...مانيتور...كيبورد...اسپيكر و صداهايي كه تو انتخاب اون ها هم درمونده شدم...
هيچي نمي بينم...
فقط گاه گاهي خاطراتي دور و نزديك...اثري_همچو اثر مه_بر ... مي گذارند...
خاطراتي تكه تكه ...نمي دانم چرا كامل بازخواني نمي شوند...ذهنم...
از اين سيستم حالم داره به هم مي خوره...نمي دونم چي كار مي كنم باهاش...فقط روشنش مي كنم...يه مدت مثل يه خواب آور بود...ذهنم رو مشغول كدها مي كرد...اما الان نه...حالم به هم مي خوره...دوباره شايد...
از توصيف حال خودم هم...نمي تونم توصيف كنم...شايد چون چيزي از حال خودم هم نمي فهمم...
شايد حال خوبي نيست...
د...

...


1omrani

خط خطی شما
(1)