24,March,2007

با «كو...»...مي خوايم بريم...چند تا سرباز نيروي انتظامي...يه نگاه مي ندازه...مي گه نمي شه بريد دور بزنيد...
يه كم نگاش مي كنم...از پنجره باز شده كنار «كو...»... مي گم خاك بر سرتون كنن...فرمون رو مي پيچونم و دور مي زنم...
فقط به پدال فشار مي دم...از سمت راست...فقط فشار مي دم...ماشين اول...دوم...
اما اين منو ديگه خالي نمي كنه...
فكر كنم «كو...» فهميده...هيچي نمي گه...آروم فقط لبخند مي زنه...شايد مي خواد آرومم كنه...
آدم نتونه بره يه جاي تفريحي شهرش رو با مهمون ببينه...


ب.ر.ن:...Coming Soon...


1omrani

خط خطی شما
(1)