31,March,2007

ساعت 12:20 شب...يكشنبه 11 feb 2007...
نور قرمز و فوق العاده كم رنگ چراغ اتوبوس چشمم را آزار مي دهد براي نگاشتن...اما وقتي بايد نگاشت، بايد نگاشت...
سايه دستم مانع از آن مي شود كه بتوانم نگاشته هايم را ببينم...چند كلمه اي مي نويسم...دستم را بر مي دارم...نوشته هايم را مي بينم...دوباره مي نويسم...
نمي دانم چرا...اما بايد عجله كنم...احساس مي كنم وقت تنگ است...
از بازي با ديگران خسته شده ام...
از بازي هايي كه آگاهانه و نا آگاهانه وارد آن شدم...از بازي هاي ناآگاهانه اي كه ...
خسته ام...اما احساس خستگي نمي كنم...شايد ديگر احساسي ندارم و اين فقط كالبد من است كه از چيزي كه روزي من بوده باقي مانده است...
وقت تنگ است...چرايش را نمي دانم...اما تنگي وقت را احساس مي كنم...
(علامت ضربدر و چهار نقطه) تناقض...هنوز اين علامت ضربدر و چهار نقطه مرا رها نكرده است...هنوز وجود دارد...
نمي دانم عجله كنم يا نكنم...
چند روز پيش بود...
كسي كه همچون پدرم مي ماند...آينده اي را برايم تشريح كرد كه شايد خود نيز از آن بي خبر نبوده و نيستم...آينده اي شايد از ديد ديگران وحشتناك و اضطراب آور...اما از ديد خودم شايد بسيار عادي...آينده اي مانند آن همه آينده اي كه فرداها براي هر كسي رخ مي دهد...
شايد مهار شدني... و شايد مهار ناشدني...

نمي دانم ...
نمي دانم در ابتداي يك اتفاقم...در بهبوهه آن...يا در انتهاي آن...
چيزي شايد نمي فهمم...شايد مي خواهم كه نفهمم...يا شايد مي فهمم و خود را به نفهمي مي زنم...
بايد زودتر تصميمم را بگيرم...
مي دانم كه بايد رفت...
شايد چيزي به «ابتداي» يك «ابتدا» نمانده...يا شايد «ابتداي» يك «انتها»...شايدم «انتهاي» يك «ابتدا» يا شايد «انتهاي» يك «انتها»...
شايد سرنوشت سازترين تصميمات در اين زمان گرفته مي شود...
آري...سرنوشت سازترين...
سرنوشت «شروع» يك «ابتدا»...ديگري «آغاز» يك «انتها»...و ديگري «انتهاي» يك «ابتدا»...و ديگري «انتهاي» يك «انتها»...
خسته ام...
از شنيدن يك حرف خسته ام...
اينكه مي گويند تو «خوبي»...
خسته ام...از تكرار اينكه "نه اينگونه نيست" از طرف من...

از گفتن اينكه اين خوبي «رنگ» و «لعابي» بيش نيست...
از گفتن اينكه اين خوبي «نقش» است و خوب بودن شخصيت كاراكتر و من بازيگر آن و تنها چيزي كه اين ميان خوب است...«بازي» من است...در «ايفاي» اين «نقش»...
بس كه ديگران مي گويند و كتمان مي كنم، خسته شده ام...
ديگر دارد باورم مي شود كه شايد من «خوبم»...اما خود را نمي توانم گول بزنم...براي خودم نمي توانم نقش بازي كنم...
هر چه باشد من بازيگر اين «نقش» هستم و خود مي دانم ميان «خوب بودن» و «خوب بازي كردن»، تفاوت است...
ميان من و آنچه هست تفاوت است...
نمي دانم باز تناقض...دست از سرم بر نمي دارد...هر از گاهي و شايدم بيشتر مي آيد...ديگر از آمدنش تعجب نمي كنم...شايد عادت كرده ام و اخت گرفته ام...به بودنش...به «نا خوانده آمدنش»...
كجا بودم...همين نزديكي ها...
آنجا كه باز اين ميهمان ناخوانده، رشته كلام را از من ربود و از گفتن گفتني «باز ماندم»...
آنجا كه سخن از نقش بود و بازيگر...سخن از «خوب» بود و «بد»...
سخن از من و من...
اما...من نخواستم نقش بازي كنم...نمي خواهم بازي كنم...من نقش بازي نمي كنم...
پس چرا ديگران آنچه را كه من نيستم و نمي بينم را در من مي بينند...
چرا؟...چرا ديگران آن گونه كه نيستم مرا مي بينند...من همينم...شايد نقشي و بازي در كار نيست...چرا ديگران اينگونه مي بينند...
خود را گناه كار مي دانم...خود را از براي اين ديد ديگران نسبت به خويشتن گناه كار مي يابم...
خود را متهم به بازي مي كنم...كه شايد اصلاً انجام نداده ام...يا شايدم انجام داده...مي دهم...اما خويش از آن بي خبرم...
باز تناقض...(ضربدر و چهار نقطه)...


1omrani

خط خطی شما
(0)