چند بار مردم... اما...دوباره زنده شدم... وقتي زنده شدم...روحم كه برگشت...به اوج رسيد...شايد بالاتر از قبل... اما...الان...چند وقته كه دوباره مردم... روحم شايد دوباره بتونه برگرده... اما...روحي كه يه روزي عرش نشين بوده...حاضر نيست اين جوري فرش نشين باشه... مي...
يه بازي ديگه...خاله بازيه...مامان بازي...بابا بازي... اما باور كن شايد اين «خالصانه»ترين «بازي» زندگيت باشه...كاش همه اين بازي رو بكنن...تو همون سن كم...اون موقعي كه «پاك»ن...اون موقعي كه هنوز خيلي از اتفاقات نيفتاده...خيلي چيزا براشون «تعريف» «نشده»...اون موقعي كه هنوز...
بازي... من روانشناس نيستم كه بخوام بيام بازي ها رو تجزيه و تحليل كنم...هر كسي از هر «بازي» شايد «برداشتي» داشته باشه... اين وسط چند تا بازي هست...خيلي جالبه...خيلي خيلي جالبه...بايد يه كم بهشون توجه كنيد...يه كم...نه زياد... يكي يكي...
سر بحث «بازي» و «هم بازي» بوديم... ديگه از «امروز» بين «تو» و بعضي از «هم بازي» هاي «ديروز»ت يه چيزي هست...كه بستگي به اون حَرفه داره كه «بزرگترات» «گفتن»...ديگران «گفتن»... اين چيز «مي تونه» يه «ديوار» باشه...«مي تونه» يه...
دموكراسي،يعني اداره يه گله گوسفند...يا به تعريف ديگه اي حكومت به يه گله گوسفند... حالا اداره كننده مي تونه يه چوپان باشه...مي تونه يه سگ باشه...مي تونه يه گرگ باشه...مي تونه يكي از خود گوسفندان باشه... كاملاً عادلانه است... البته...
صبر آدم نقطه اي داره...يه نقطه اوج...نقطه اي كه صبر آدم تموم مي شه... اون نقطه يه نقطه اكسترمم هستش... رفتار قبل از نقطه با بعد از نقطه تفاوت داره... اگه اشتباه نكنم علامت مشتق قبل از نقطه با علامت...
دوباره... دوباره... دوباره سيم Re پاره شد... معلوم نيست ديگه سيم Re اي در كار باشه... ديگه......
"اون ور اين شب كلك من و ترانه تك به تك خونه مي ساختيم روي باد دريا مي ريختيم تو الك مسافراي كاغذي رد شده بودن از غبار تو قصه باقي مونده بود شيهه اسب بي سوار گفته بودن صد...
تا به ياد دارم هيچ گاه شطرنج باز خوبي نبودم...هميشه از اين بازي فراري بودم... شطرنج فكر مي خواهد...و من يا ندارم...يا حاضر به استفاده اش نيستم... اما شطرنج واژگان برايم راحت است... فكر نمي خواهد شايد...خودشان مي آيند...خودشان حركت...
"تو سرزمين يخ ها پر از سكوت غمناك هميشه باد قطبي هميشه برف و كولاك رو سردي لب من ملال غم نشسته طوفان وحشي شب كوه يخُ شكسته كوه يخم من كه رو آب شدم شناور داغ حوادث مي كنن...
مي دونيد چرا شيطان با خدا درگير شد؟... براي اينكه مي خواست معروف بشه...مي خواست مورد توجه همه قرار بگيره...اون موقع همه توجه ها «ظاهراً» به اين «مخلوق برتر» بوده... شيطان مي خواست مورد توجه باشه...شايد شخصش مهم نبوده براش......
بذاريد با يه مثال بيشتر توضيح بدم... مثل اين مي مونه كه قراره زندگي قمار بشه... ترجيح مي ديد خودتون اون رو قمار كنيد يا ديگران اين كار رو بكنند... من ترجيح مي دم خودم زندگيم رو قمار كنم...اون جوري...
مي گم چرا كسي بايد براي ديگري تصميم بگيره؟... به چه حقي؟...چون پدر و مادرن!؟!؟...نمي تونم چنين چيزي رو بپذيرم... مي دوني چيه...اون تصميمي كه خودم مي گيرم رو حتي اگه اشتباه باشه ترجيح مي دم...مي دوني اگه در آينده...
بودنم سراسر نياز است... نيازم سرار خواستن... خواستنم سرار رسيدن يا نرسيدن! ؟ ! ؟... شايد رسيدن... شايد نرسيدن... رسيدنم سراسر لذت... رسيدنم سراسر آرامش... و سراسر رويا... نرسيدنم سراسر دلتنگي... و دلتنگي ام خفه كننده و كشنده... بودنم سراسر...
نوشته اي كه سال قبل يا شايدم قبل تر از اون نوشتم... «پايان پايان...»... ::چرا همه چیز تموم میشه؟ چرا برای هر آغازی پایانیست؟چرا همه چیز تموم میشه؟ من که دلم میگیره..... از پایان.... حتی از فکر پایان هم دلم...
باورش نمي شد... دوباره چشمانش را بسته و باز كرد...حيران و هراسان به اطرافش نگريست... نه اشتباه نمي ديد... چون چيزي نمي ديد......
وقتي... وقتي دلم... وقتي بي قراري... وقتي يه بغض(شايدم بقض) سنگين حمله مي كنه... وقتي اشكام... فقط مي خوام كه بخوابم...شايد اون بتونه جلوي اينا رو بگيره...و آرزو مي كنم كه ديگه بيدار نشم... اين وقتا هميشه اتاق تاريكه...دم غروبه......
چگونه بگويم... واژه ها سخت سنگين اند... واژه ها وحشت عزيزان بر مي انگيزند... واژه ها، غمي سنگين در سينه ام مي نشانند... غم تلخ... بايد... من و واژه، با هم اجين شده ايم... من و اين «بي معنايِ» ابديِ...
دلم مي خواد همه ش بخوابم... دلم مي خواد... همه ش آرزو مي كنم...وقتي خوابيدم...اگه اون اتفاقي كه مي خوام بيفته، ميفته بيدار بشم...اگه نه...هيچ وقت...هيچ وقت ديگه چشمام باز نشه... اين ديگه تنها آرزوي منه... دلم خواب مي خواد...دلم...
اين قسمت مخصوص كسيه كه نديدمشون... ايشون من رو ديدن... وجود من رو حس كردن... ولي من تنها باري كه حس كردم دارم بهشون نزديك مي شم...دارم تو يه دنياي ديگه بهشون نزديك مي شم...مي خواستم باهاشون كمي حرف بزنم...
دلتنگي هاي دم به دم امونم رو بريده... ديگه نمي تونم... اي خدا...ديگه نمي تونم...تو كه خدايي...تو كه مي بيني...نمي تونم... خدايا... اين همه... يه كاري بكن...يه كاري بكن...يه كاري بكن......