تا به ياد دارم هيچ گاه شطرنج باز خوبي نبودم...هميشه از اين بازي فراري بودم...
شطرنج فكر مي خواهد...و من يا ندارم...يا حاضر به استفاده اش نيستم...
اما شطرنج واژگان برايم راحت است...
فكر نمي خواهد شايد...خودشان مي آيند...خودشان حركت مي كنند...
شطرنج واژگان را حريفي ندارم...با خودم به بازي نشسته ام...
گاهي واژه هاي سفيد را جا به جا به مي كنم...
باز واژگان را به جاي اصلي خويش باز مي گردانم...
اين بار به سمت واژگان سياه مي روم...و واژگان سياه را به بازي مي گيرم...
شطرنج واژگان احساس مي خواهد...فكرش كمتر است...بدون فكر هم مي شود بازي كرد...
مانده ام كه كنون كه هيچ احساسي را حس نمي كنم...كنون كه هيچ را نمي فهمم...كنون كه فقط... چگونه اين واژگان را حركت مي دهم...
شايد از بس بازي كرده ام قواعد بازي را از بر شده ام...
ب.ر.ن:..."كوليا وقتي مي خونن تو شباي پر ستاره..."...