20,April,2007

"اون ور اين شب كلك من و ترانه تك به تك
خونه مي ساختيم روي باد دريا مي ريختيم تو الك
مسافراي كاغذي رد شده بودن از غبار
تو قصه باقي مونده بود شيهه اسب بي سوار
گفته بودن صد تا كليد براي ما جا مي ذارن
مزرعه هاي گندمُ براي فردا مي ذارن
فردا رسيدُ خوشه اي تو دست ما باقي نموند
سقف ستاره ها شكست رو سرمون طاقي نموند
تو سفره مون هميشه سين ستاره كم بود
هميشه تا رسيدن فاصله يك قدم بود

تو بازي كلاغ پر هيچكي نشد برنده
قصه ما همين بود پرنده بي پرنده
كسي به ما نشون نداد كه انتهاي خط كجاست
آهاي درختاي انار ديكته بي غلط كجاست
چرا تو آسمونمون پرنده گوشه گير شده
چرا نمي رسيم به هم چرا هميشه دير شده
تو دفتر سكسكه مون چند تا ترانه خاليه؟
چند تا ترانه قصه ممتد بي خياليه؟
چند تا صداي بي صدا سكوتُ فرياد مي زنه
ذغال شام آخرُ دستاي كي باد مي زن
ه
..."...
...


1omrani

خط خطی شما
(1)