مي گه:"چند وقت پيش رفته بودم عروسي..."... مي گم چيه باز مخ زدي حتماً؟... مي گه:" آره ولي اي كاش نمي زدم..."... مي گم چيه از طرف خسته شدي؟... مي گه:"نه...طرف خيلي هم خوشكله..."... مي گم پس چيه؟... شروع مي...
دلم شراب مي خواد... دلم مي خواد قبل از مرگم يه دل سير شراب بخورم... دلم مي خواد يه عالمه شراب بخورم...شراب ناب... بعد چشمام رو ببندم و ديگه......
دارم با خودم فكر مي كنم كه هر چيزي يه دوره اي داره... البته خيلي چيزا هستن كه دوره پذير نيستن... يه روزي دوره يه چيزي سر مياد... دوره منم ظاهراً تموم شده...يا داره تموم مي شه... ب.ر.ن:...ياد پاراگراف اول...
لعنت... لعنت اول و آخر نصيب خودم... اين وسط بازهم هر چي لعنته مال خودم... هنوز كمه... منتظرم......
دلم باتري مي خواد... نصف شبي دلم باتري مي خواد...تا MP3Player رو روشن كنم... تو اتاقم قدم بزنم... ببينم كي سپيده سر مي زنه......
پسرك دوباره به بردي كه روي ديوار نصب شده بود و اسم هاي زيادي را روي خودش حمل مي كرد چشم دوخته بود... روزها بود هر روز صبح به برد چشم مي دوخت...به اميد آنكه روزي اسمش را آنجا ببيند......
پسرك وارد مغازه شد... مغازه دار پسرك را ورنداز كرد... پسرك به قفسه هاي داخل مغازه نگاه گذاريي كرد...نگاهش را به طرف پيشخوان مغازه چرخاند... با قدم هايي سنگين، كه نشان از خستگي روزگار داشت، به سمت پيشخوان رفت... مغازه...
باورم نميشه... قضيه «پويان» داره جدي ميشه... بابا تا اسمش مياد آه عميقي از سر ناراحتي ميكشه...مامان همه ش مي گه بيچاره مادرش... الان معلوم نيست كجاست...تو اوين دارن چه بلايي سرش ميارن... باورم نميشه...هفته پيش بود...اسمش رو توي سايتي...
اين جور مواقع خيلي خطرناك مي شم... ترجيح مي دم از ديگران فاصله بگيرم...تا بعد دچار درگيري با خودم براي آزار ديگران نشم......
روزهاي سخت... روزهايي كه مي خوام خودم تنها سپري شون كنم... پيله ام رو مي خوام تنگ تر كنم...شايد روزي عزيزاني رو كه خيلي به من نزديك هستند رو هم از اين پيله بيرون كنم... بايد به دوري من عادت...
مي خوام دورخيز كنم......
"خواستن،توانستن..."... نيست... خواستن شرط لازم توانستنه...اما كافي نيست......
با يه «چاقوي كند» مي خوام بيفتم به جون احساسم...با يه «چاقوي كند» مي خوام گردنش رو ببرم......
MSA مي گه..."وقتي بابات رو مي بينم...شرمنده ميشم كه دوستتم..."......
دلم يه ساز سنگين مي خواد...كه با سنگينيم توش گم بشم...من رو با سنگينيام تو خودش گم كنه... دلم يه ساز سنگين مي خواد...كه سنگيني انگشتام رو روي كليد هاش آوار كنم... دلم يه ساز سنگين مي خواد...با يه صداي...
آدما دو زمان كاراي خارق العاده و بزرگ انجام مي دن... يكي زماني كه «سرشار» از «احساس» اند... يكي زماني كه «تهي» از هر گونه «احساس»اند... از اين جهت بزرگ و خارق العاده كه در حالت عادي قادر به انجام...
خدايا قسم مي خورم اگه اون اتفاق بيفته،يك دقيقه هم مجال نمي دم...خودم تمومش مي كنم...خودم به زندگيم خاتمه مي دم... مي خواي تهديد فرض كن يا هر چيز ديگه......
تقدس... تقدس...پاكي...واژه ايست پر معنا اما معنا ناشدني...وصفش بر زبان نمي آيد... تقدس را دو گونه مي بينم... يكي تقدس ذاتي...همان تقدسي كه...چگونه بگويم...تقدسي است كه از سرچشمه تقدس مي آيد...شايد از آسمان...و آنچه در زمين مقدس گشت به واسطه...
......  پ.ن:...ب.ر.ن:...ب.ر.ن:......