22,May,2007

پسرك وارد مغازه شد...
مغازه دار پسرك را ورنداز كرد...
پسرك به قفسه هاي داخل مغازه نگاه گذاريي كرد...نگاهش را به طرف پيشخوان مغازه چرخاند...
با قدم هايي سنگين، كه نشان از خستگي روزگار داشت، به سمت پيشخوان رفت...
مغازه دار، با صدايي خالي از احساس گفت: قدم هايت سخت خسته اند...
پسرك حرفي نزد...نگاهي به صورت مغازه دار انداخت و سپس قفسه ها و دوباره نگاهش روي صورت مغازه دار ايستاد...
مغازه دار، جواب سوال پسرك را، از پيش آماده داشت...پيش از آنكه پسرك لب هايش را تكان دهد...گفت: مرگ موش!؟...هست...ولي براي دسته ديگه ايه...براي تو مناسب نيست...
پسرك دوباره قفسه ها را ورنداز كرد...
نگاهش روي قفسه اي ثابت ماند...نگاهي دوباره به مغازه دار انداخت...
دوباره مغازه دار شروع به حرف زدن كرد:زهر عقرب سياه...ام...نه اينم مناسب نيست...
پسرك همان طور به مغازه دار خيره شد...
مغازه دار دوباره با همان صداي بي احساس گفت:سيانور مورد مناسبيه...درسته...ولي از من مي شنوي از فكر اينم بيرون بيا...مورد تو خيلي با اينا فرق داره...تو بايد...
تبسم تلخي نثار مغازه دار كرد و با همان قدم هاي سنگين به طرف در مغازه رفت...


1omrani