پسرك دوباره به بردي كه روي ديوار نصب شده بود و اسم هاي زيادي را روي خودش حمل مي كرد چشم دوخته بود...
روزها بود هر روز صبح به برد چشم مي دوخت...به اميد آنكه روزي اسمش را آنجا ببيند...
ديگر طاقتش سر آمده بود...
...
مداركش را روي ميز گذاشت...
آن طرف ميز كسي نشسته بود...نور چراغ مطالعه صورت شخص را در سايه نگه داشته بود...
هيچ صدايي از شخصي كه آن طرف ميز نشسته بود متصاعد نمي شد...حتي صداي نفس هايش را در آن سكوت نمي شد شنيد...
پسرك نگاهي به درون سايه انداخت...گويا شخص درون سايه را به وضوح مي ديد..
صدايي از درون سايه شروع به حرف زدن كرد...
"هنوز خبري نيست..."...
پسرك همچنان نگاه مي كرد...
صدا ادامه داد:"...گفتم كه...فعلاً خبري نيست..."...
پسرك چشمانش را باز و بسته كرد...
صدا دوباره ادامه داد:"...هنوز ويزا صادر نشده..."...
نگاه پسرك... و دوباره صدا:"...مدارك و دلايل از نظر تو كامله...از نظر كسي كه اونجا نشسته ناقصه،و قانع كننده نيست..."...
پسرك پلكي زد و چند دقيقه اي خيره به درون سايه نگاه كرد...
پسرك لبخند تلخي زد و رويش را بازگرداند...به طرف در رفت...
شخص از پشت ميز بلند شد...
پسرك در حالي كه دور مي شد صداي شخص را از پشت سر مي شنيد كه فرياد مي زد..."...درسته...قاچاقي هم مي شه رفت...درسته اگه بخواي قاچاقي بري بازم من مي برمت...اما اونجا كسايي كه قاچاقي مي رن...بدترين جا نصيبشون مي شه..."...
لبخند تلخ پسرك،تلخ تر از قبل شد...