مدتيه مي پرسم... چرا مي نويسم... براي نوشتن... اما نه... براي خونده شدن... خودم خودم رو مي خونم!؟!؟... نه ديگران هم مي خونن...و شايد همين موجب نوشتن مي شه... بازي...بازي با... اما خودم هم... حالا كه خودت مي خوني...حالا كه...
به گمانم بايد بروم... جايي ديگر نمانده كه مرا در آرامش فرو برد... به گمانم لحظه رسيده... آن لحظه كه چه زيبا سرود و خواندش... "...اما لحظه اي رسيد...لحظه پريدن و «رها» شدن...ميون «بيم» و «اميد»..."... لحظه رها شدن... بي...
چند تا پست كه نوشته شدن و هيچ وقت جايي زده نخواهند شد......
تا وقتي كه داستان خوبي براي گفتن داري و كسي رو داري كه بهش گوش بده كارت هنوز تموم نشده... چيزي كه ديدم من رو متوقف نكرد... چيزي كه نديدم من رو متوقف كرد... چيزي كه نديدم اين بود كه...
كنار پسرك نشست... پسرك نقطه اي نامعلوم در مقابلش را تماشا مي كرد...خيره به نقطه اي كه گويا هرگز وجود نداشته و ندارد... هر از گاهي نگاه بي روحش را از آن نقطه مي گرفت و روي كاغذي كه مقابلش...
وحشت تمام وجودمو گرفته... ب.ر.ن:......
بعد ميان و «اعداد» رو بهت ياد مي دن...مي گن اين (1)، «اولين» عدده... بعد از مدتي شايد تو بپرسي «آخرين» عدد چيه؟...چه شكليه؟... «اول» بريم سراغ «اولين»...بعد به «آخرين» «آخر» هم مي رسيم......
از يه شكلي «شروع» مي كنن و مي گن اين «اولين»ه...يه معني تازه...كه «بعدها» هم مي توه «خوب» باشه و هم «بد»...«اولين»... بعد مي گن اين اولين حرف «الفبا»ست...مي پرسي «الفبا» چيه...خوب الفباست ديگه...همون اشكالي كه «قرار»ه همه رو ياد...
ميان و يه سري اشكال رو بهت «نشون» مي دن و مي گن اينا رو «بايد» «ياد بگيري»... آخه «شكل» هم «ياد گرفتن» داره؟...ميان و مي گن اينا رو «بايد» به «خاطر» بسپاري... بايد «هميشه» تو «ذهنت» باشه...اما نمي دونن...
آغاز مدرسه... ديگه الان به سن و سالي رسيدي كه بايد بري و «بياموزي»...بايد بري و «علم» «بياموزي»... باز يه محيط «تازه»...اين محيط «تازه»، زير مجموعه همون محيطيه كه سال ها «قبل» و براي اولين بار «وارد»ش شدي... يه جايي...
قبلاً گفته بودم...دارم حس مي كنم سير نزوليم سرعت بيشتري به خودش گرفته...دارم سقوط مي كنم...از اوج به قعر دارم مي رم...و اين خيلي...گفته بودم كه، ... بهتره تو اوج بره...حالا اين اوج تبديل به يه اوج نسبي شده...چه خوب...
" آنچه بجويي و نيابي،كيمياست"... پ.ن:... اينكه يه لحظه همه چيز خوب پيش بره و بعد گند نخوره ، كيمياست... ... اينكه تلويزيون روشن بشه و اين... كه بهش مي گن رييس جمهور بياد و ... من عصبي نشم و...
چند وقت پيش بود... دوباره...ديدم... اينبار... ديدم...يه پيرمرد فربه با موهاي ريخته...از پشت ديدمش...اما شكستگي رو تو وجودش مي ديدم... ديدم همه رفتن... همه مي خنديدن و خوشحال بودن... پيرمرد تنها نظاره گر بود... اما پير مرد هنوز غم داشت...هنوز...
ديروز MSA مي گه..."يه آهنگ دارم...باب خودت...اصلاً وصف خودته..."... «كنج خونه نشستيُ در رو دنيا بستيُ از بس شكايت مي كني به مردن عادت مي كني هي مي گي تقدير منه نمي گي تقصير منه تو اين وسط چي كاره...