چند وقت پيش بود...
دوباره...ديدم...
اينبار...
ديدم...يه پيرمرد فربه با موهاي ريخته...از پشت ديدمش...اما شكستگي رو تو وجودش مي ديدم...
ديدم همه رفتن...
همه مي خنديدن و خوشحال بودن...
پيرمرد تنها نظاره گر بود...
اما پير مرد هنوز غم داشت...هنوز هم همون غم قديمي تو وجودش بود...هنوز هم همون دلتنگي قديمي تو وجودش موج مي زد...
تنها چيزي كه تو وجود پير مرد كهنه نشده بود...تازه مونده بود...شفاف و قابل تشخيص بود...همون دلتنگي قديمي بود...
پير مرد خودم بودم...
حتي MSA هم رفته بود...
يه كلبه...
يه غروب...
همه رو از دور مي ديدم...
جالب بود...نمي دونستم بخندم يا متعجب باشم...من اين همه فربه شده بودم؟!؟!؟!...
ديدنش هم دلگير بود...
ب.ر.ن:...مطمئنم تو اكسترمم نمودار،تدبير عقرب به كارم مياد...