آغاز مدرسه...
ديگه الان به سن و سالي رسيدي كه بايد بري و «بياموزي»...بايد بري و «علم» «بياموزي»...
باز يه محيط «تازه»...اين محيط «تازه»، زير مجموعه همون محيطيه كه سال ها «قبل» و براي اولين بار «وارد»ش شدي...
يه جايي كه قراره براي اين واژهه-«زندگي» رو مي گم- «آماده» بشي...
مي ري اونجا كه به تو علم بياموزن...«علم» چيه؟...
اونم يه كلمه سه حرفيه...
يكي كه «ظاهراً» از تو بيشتر بلده، قراره بياد و بياد و به تو بگه كه چي كار «كن» و چي كار «نكن»...چي «خوبه» و چي «بده»...چه طور «خوب» و «بد» رو از هم تشخيص بده...
ميان و تو چند سال «اول»، مثل دوران «اول» «زندگي» كه حرف زدن رو بهت «ياد دادن»، بهت «ياد مي دن» كه چطور اون حرفا رو «بنويسي»...«نوشتن»، «ظاهراً» يعني يه سري اشكال رو-مثل الان- كنار هم چيدن...«ياد مي دن» چه طور «بخوني»...«خوندن» هم «ظاهراً» يعني اين اشكال رو -مثل الان- به اطلاعات قابل «تعريف» تو مغز «تبديل» كردن...
خدا به خير كنه...از اين وسيله ميشه هزار جور استفاده كرد...
فعلاً روش بحث نكنم...اگه يادم بمونه «بعداً» در موردش «حرف» مي زنم...