08,June,2007

به گمانم بايد بروم...
جايي ديگر نمانده كه مرا در آرامش فرو برد...
به گمانم لحظه رسيده...
آن لحظه كه چه زيبا سرود و خواندش...
"...اما لحظه اي رسيد...لحظه پريدن و «رها» شدن...ميون «بيم» و «اميد»..."...
لحظه رها شدن...
بي سرزمينم...آنگونه كه خواند...
"تن تشنه مثل خورشيد...بي سرزمين تر از باد...
كولي تر از ترانه...بي پرده مثل فرياد..."...
آري...جايي براي ماندنم نيست...
بي سرزمين شده ام...
پنداري ميان اين كره خاكي،به يكباره غريب از جايي فرو افتادم...نه...فرو فتاده شدم...فرو فتادنم...
كولي شده ام...نه...كاش كولي بودم...من كنون بي سرزمين تر از كولي ام...
صداي فريادم را كسي نمي شنود...
نت هاي صدايم كه تا از حنجره بيرون مي آيند «فالش» بودنشان خودي مي نمايد و ذوق هر كه مي شنودشان را آزار مي دهد...
«صدايي كه بي پردگي امانش را بريده...»...
من فريادم...فرياد خويش...
من صدايم...صدايي كه از حنجره ... و براي تني به ماتم نشسته بيرون مي آيد...
در لحظه ام و جايي نيستم و جايي نيست كه نباشم...
به مانند سيم ساز...كه نتي غمگين قرار است هويتش را بسازد و آرامشش را بر هم زند...آرامشي كه خود آن سيم نيز مي دانست كه بر هم خواهد خورد...به يكباره آرامشم بر هم خورد...
«ضخمه» اي بر پيكرم نواخته شد و من به ارتعاش در آمدم...
كنون در نوسانم...ميان بودن و نبودن...نوساني شايد پر ز غم...پنهان و آشكار...
به كه بگويم...به كه بگويم كه با تك سيم يك ساز بي پرده، نمي توان آهنگي نواخت...نمي توان سمفوني به نمايش گذارد...نمي شود...جز آهنگ بي صدايي...جز سمفوني سكوت...
هر چه را برايم بر كاغذ بنگارند، نواختن نخواهم توانست...
غريب شده ام...با همه چيز غريبم...چهره ها را شايد مي شناسم اما... غريبم...
برايم بيگانه اند...گويي هم اكنون لحظه نخستين آشنايي است...
كه چه زيبا گفت...
"روزگار غريبي است، نازنين"...

"...لحظه رها شدن...ميون «بيم» و «اميد»..."...

آري ميان «بيم» و «اميد»...اين دو وا‍ژه را، شعر ندانيد...شعر گونه نخوانيدشان...
ادبي نيست...
من خلاصه اي از اين دو واژه ام...
لحظه اي «بيم» و لحظه اي «اميد»...هر چه بگويم، كسي نخواهد فهميد كه من تا كجا به اين «دو» نزديكم...
من در نوسانم...از «بيم» به «اميد» مي روم ، و از «اميد» به « بيم» باز مي گردم...
از نبودن به بودن مي روم...
از ماندن به رفتن...
وقت تنگ است...
گذر لحظه ها و چرخش عقربه ها، اين را گوشزد نمي كنند...تنها حس باقي مانده از اين چرخيدن_كه ارمغان روزگار گذشته است_ سخن از تنگي وقت به ميان مي آورد...
همه لب به خواستن گشوده اند...از منِ گيج...از منِ منگ ايام...از منِ مستِ... ...
همه لب به سخن گشوده اند...و چنين يا زمزمه مي كنند...يا به مانند عزيزان، فرياد مي زنند...
"...خدا به همراه اي خسته از شب...اما سفر نيست علاج اين درد...
راهي كه رفتي رو به غروبه...رو به سحر نيست...شبزده برگرد..."...

من «رها» شده ام...حسي بسان «رها شدن» دارم...
«رها شدن» ميان جاده اي بي انتها...جاده اي كه جز من در امتدادش كسي «سفر» نمي كند...(شايد در جاده هاي موازي كه نمي بينمشان...كسي به مانند من در جاده اش «رها شده» است...)...
جاده اي كه گويا پر مه است...جاده اي كه انتهايش را نمايي نيست...جاده اي كه «انتهايِ» «پيدايِ» «نا پيدايش»، در مه فرو رفته...
مي بينم...فرياد هاي عزيزان را كه مي خوانند...
"...كنار ما باش كه محزون به انتظار بهاريم...كنار ما باش كه با هم خورشيدُ بيرون بياريم..."...
چيزي از درون يا برون...نهيبم مي زند...نهيب رفتن...نمي دانم...

نمي دانند كه درونم چه «غوغا»يِ «آرامي» برپاست...

من از تبار «نور»م...البته ديگران چنين مي پندارند...
ديگران «سردار» «تاريكي» را زاده سرزمين «نور» مي دانند...

خود را مي بينم كه در «انتها»ي يك جاده...جايي كه بايد در مه فرو رفت...بر مي گردم...به آنان كه پشت سر در آن دوردست ها فريادم مي زنند و من فقط «لبها»يشان را «مي بينم» و «حركت دستان»شان...لبخندي مي زنم...
كاش بدانند من چه مي خواهم...بدانند من با «نگاهم» چه «مي گويم»...
كاش بدانند اشك را بر گونه هايشان توان ديدنم نيست...گر ببينم مي خندم...قهقهه نمي زنم...لبخندي تلخ خواهم زد...
اما لبخند من در انتهاي جاده...در بدو ورود به آن مه...لبخند شيريني است...كه دوست دارم آنان كه از پشت سر مرا مي خوانند، ببينند و با «تبسم من همراه شوند»...
كاش مي دانستند كه من مي خوانم...
«آسمون آبي ميشه...اما گل خورشيد رو شاخه هاي بيد دلش مي گيره...
دره مهتابي ميشه... اما گل مهتاب...از بركه هاي آب بالا نمي ره..."...

اضافه:..."...
ديگه آسمون براش فرقي با قفس نداشت
واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توي ابرا توي جنگلاي دور
ديگه رفته از خيال اون پرنده صبور..."...


1omrani