"چند ورق كاغذ و يك دونه قلم هميشه يار منه كاغذاي خط خطي از كنار در باز پنجره مي پرن توي كوچه سر حال از اينكه آزاد شدن نمي دونن كه اسير دل تنگ باد شدن..."... وقتي سرزمينم رو بنا...
اين همه برگ خشك و جدا از درخت...توي تابستون... شايد توي تابستون پاييز شده... ب.ر.ن:...يه آهنگ هست به اسم «بهار در پاييز»... اما......
And now I'm The BiG LoSeR... ب.ر.ن:...خدا من دارم هي داد مي زنم... كسي نمي شنوه... خدا...گند زدي... ب.ر.ن:..."اگه كفر كلام من...يكي حرفي بگه بهتر وگرنه بازي واژه...نمي بازم منِ كافر..."... پ.ن:...فاصله ميان زاهد و كافر مي داني چقدر است؟......
امروز دم دماي صبح بود... كبوتري رو كه تو سرزمين بود و اين آخرا يه عالمه خاكستر روي پراي سفيدش نشسته بود رو پر دادم... اول خاكستراي روي پرهاش رو پاك كردم...اما هنوز سفيد نشده بود پرهاش...اما با اين حال...
"گرد و غباري كه دلم گرفته حوصله زير و زبر نداره ساقه خشكيده بيد صبرم خم شده و ناي تبر نداره مياد با اينكه آخراي قصه است از رو دوشت اين بارُ بر مي داره قافيه هام يكي يكي تموم...
مي دانم دلم تنگ مي شود... دلم براي روزهاي نيامده تنگ خواهد شد... بهتر بگويم در روزهاي نامده دلم براي روزهاي كنوني و كنوني تر...قبل و قبل تر تنگ خواهد شد... مي دانم آن زمان تاب دلتنگي را ندارم... مي...
بازها برخاستند... بر فراز دشت هاي پهناور... زمين هاي سبز... بر فراز بام هاي سياه... بر فراز آسمان شهر دود گرفته غم زده... بازها، باز برخاستند... بازها براي چنگ انداختن برخاستند... بازها براي خراش افكني برخاسته اند... براي نشاندن زخم......
«چيزي كه بابا بزرگ مي دونست...» بابا بزرگ اين آخرا كاراي عجيب غريبي مي كرد... خيلي عجيب...خيلي خيلي عجيب...كارايي كه يه عده رو ناراحت مي كرد...اما من مي خنديدم...بعضي كاراش من رو هم ناراحت مي كرد... شايد بابا بزرگ يه...
مي گه:..."جاييت درد مي كنه؟..."... مي گم نه... مي گه:..."مريضي؟...سرگيجه داري؟..."... مي گم نه...حوصله ندارم...كلافه ام... حالا كه مي بينم...حق داشت...مثل كرمي كه پا روش گذاشتن رو زمين به خودم مي پيچيدم...دستمو تو موهام بسته بود...چشمام رو فشار مي دادم...سرم...
... «پيرمرد»...خيلي هم دور نبود...شروع شد... شايد به موقع شروع شده... يه كاتاليزور فوق العاده قوي...براي كمك به به رفتن......
روزگار سخت مي گذرد... زندگي مديون مرگ است......
سايه ها!... سايه ها... آهاي سايه ها...با شمايم... امان دهيد مرا... امان دهيد روحم را كه به تنهايي و جدا از تنها سير مي كند... امان دهيد...روحم را... آهاي سايه هاي سرد...روحم را نرنجانيد... آهاي سايه هاي سرد بعد از...
چه ساده مي توان زيست و مرده بود... چه ساده مي توان زنده بود و مردگي كرد... ب.ر.ن:...چه ساده مي توان مُرد و زندگي كرد... چه ساده مي توان مرده بود و زندگي كرد......
چند شب پيش بود...خدا رو تو خواب ديدم... گفتم خدا چه خبر؟...كجايي؟...احوالي نمي گيري؟... """"گفت: از بس از مردم سرزمينت آه و ناله و شكوايه شنيدم.از بس هر روز،هر ساعت،هر صبح و هر شب،از من خواستن كه نجاتشون بدم.دلم به...
مي روم من از اينجا،مي روم من از شهر زنده ها مي روم بي فرياد، بي صدا مي روم از خانه هاي سرد و تنگ مي روم از كوچه هاي پوچ بي رنگ مي روم از ساحل سرد انتظار مي...
كجايي؟... رفتي اون بالا قايم شدي اسم خودتم گذاشتي خدا؟... بيا پايين... من كه كاري نمي تونم بكنم... از همين الان مي توني اعلام كنيبرنده تويي و بازنده من... "...نقش منو با يه طناب بكش رو خاك ادعا بگو آهاي...
... خبري نيست... چه زود... پ.ن:...شايد اشتباه مي كنم...اما ترجيح مي دم مثل...رو اشتباهم قضاوت كنم و تصميم بگيرم...شايد اين اولين قدم براي......
برف،اشك يخزده خدا براي مرگ انسان بود......
"يه روز از همين روزا روي شب پا مي ذارم توي قاب لحظه ها عكس فردا مي ذارم ... ... عزم آدما بلند روح وسيع ... توي بهت جاده ها هر جا كه ديدني نيست چشامو مي بندمُ جاش يه...
زده به سرم... مي خوام هي بنويسم... تا صبح... شايد اينجوري از نوشتن هم حالم به هم بخوره... يعني ميشه؟... شايد اينم يه روش براي گذشتنه...گذشتن از نوشتن... و اين خودش ميشه يه تمرين...تمرين براي گذشتن... گذشتن از خيلي چيزا......
كار بزرگ جرقه مي خواد......
كي ميشه هيچي برام مهم نباشه...به معناي واقعيه كلمه...اونقدر بي اهميت كه... الان مي گم خيلي چيزا برام مهم نيست...ولي كمه...مي خوام هيچي برام مهم نباشه... كي ميشه؟... به زودي......
ظاهراَ ديگه مهم نيست كه كسي مي خونه يا نه... فقط مي نويسم... اينجوري شايد بهتره... حداقلش يه خود درگيريم از بين ميره... يه نتيجه مهمه ديگه اش...گذشتنه...گذشتن... از يه جايي بايد آدم شروع كنه به گذشتن...تا بتونه كاراي بزرگي...
كي مي شود كه بيايم و ببينم كه نيستم......
MSA... باز ... زدي به برنامه هامون... پارك وي...اون پله ها...دو تا آدم گنده...با لنگاي آويزون...يه اتوبان با ماشين...و نگاه هاي من و تو به اون اتوبان... چشماي خيره...و فكرايي كه جاي ديگه اي مي رفتن مطمئناً... شايد چند سال...
مرگ آغاز بي نيازيست......
بعضي كارا عُرضه (شايدم اُرزه) مي خواد... بعضي كارا شجاعت مي خواد... بعضي كارا شهامت مي خواد... بعضي كارا ديوونگي مي خواد... بعضي كارا حماقت مي خواد... بعضي كارا هم عُرضه مي خواد...هم شجاعت...هم شهامت...هم ديوونگي...هم حماقت... اين كار يه...
_:يه ... با ... پايين چنده الان؟... -:... براي چي مي خواي؟... _:... واسه چي مي خوان؟... -:...باهاش آدم مي كشن... _:... -:حالا كيو مي خواي بكشي؟... _:...يه بنده خدايي رو......
روزها از پي هم مي گذرند... در تمام اين روزهاي گذرنده... سعي در نقش كردن زندگي دارم... تا... خط قرمز بطلان بر آن كشم......
سكوت،سكون واژه هاست......
اينجوري توصيفش كنم... مثل اين مي مونه...يهو همه نيست بشن...همه...همه...همه...همه...آدم خودش باشه...فقط خودش...هيچ جنبنده اي رو زمين نباشه...حتي يه عقرب...حتي يه مار...يه خوك...يه ملخ...يه سوسك...هيچي...هيچي... يه خلا...يه حس خفگي... مثل يه سامورايي رفتار مي كني؟... مثل سامورايي ها عمل كن......
دلم مي خواهد روزي قبل از ... به سرزمينم باز گردم... سرزميني كه روزي آن را رها كردم...سرزميني كه آن را بدون حاكم و گزمه و رعيت رها كردم...همه را با خودم بردم... سرزميني كه كنون متروكه اي شده است......
شب ها خواب «سرزمين سرد سكوت» رو مي بينم... متروكه متروكه شده... فضاي سرد و خاكستري و سياه... خاكستر مي باره...اما تا جايي كه يادم مياد آتشفشان اون سرزمين فعال نبود...يه آتشفشان خاموش بود...آخرين بار هم كه از اونجا خارج...
احساس مي كنم به سرزمينم نزديك مي شوم... حس خاصي دارم...يك حس عجيب...يك حس كه هزاران فكر و حس ديگه سعي در پنهان كردنش دارند... اما اين حس از پشت هزاران... باز پيداست...چون حس است... احساسش مي كنم... همچو خورشيد...
"خسته شدم بس كه دلم دنبال يك بهونه گشت بس كه ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت بازم كلاغ قصه ها رفت و به خونه اش نرسيد..."... ب.ر.ن:...اين روزا باز ترانه ها رو كامل متوجه مي شم...با اينكه چيزي...
"سازهاي غربت سازهاي ناكوك شعر بادامي تلخ سوگوار دل پوك برگ ها زرد زرد وقتي هوا نيست ... صدا صدا نيست زخم هم چه بي هوش هيچ كس با ما نيست شب چنان تيره كه شب پيدا نيست شب هم...
"خدا جون بسه ديگه ما شديم خسته ديگه نذار بپوسيم تو شهر غربت آي خدا جون كاش خونمون باز بشه راهش واسمون به درد غربت نكرديم عادت..."... "گل هاي گل خونه اي دنيا وفا نداره تو تازگي طراوت حتي صفا...
خيلي از اتفاق هاي مهم زندگي خيلي اتفاقي، اتفاق ميفته......
نسكافه بدون شير... مثل زندگي بدون خيلي چيزا... تلخ... مثل... هر چقدر شكر اضافه كني شيرين نميشه... به جاي شيرين شدن...بدمزه ميشه...يه شيريني بد مزه... مزه شيريني هم از جلوي چشم آدم ميفته... پ.ن:...اينو قبلاً جاي ديگه اي نوشته بودم......
بابا:" به دكتر بگم بري پيشش...چي كار مي توني بكني اونجا كه بگم مياد..."... ناخودآگاه عصبي وار با صداي بلند...تهاجمي _در حالي كه قبلش كاملاً آروم بودم_ ... من هيچ كاري نمي كنم...هيچ كاري هيچ جا نمي كنم... ... چند...
ما را براي زندگي آفريدند... بي گمان زندگي هزاران معنا داشت... خود هزاران تفسير داشت... هر ديوانه اي ذره اي از آن گرفت... زندگي را براي گذشتن دادند... تا به معناي ديوانگي خود رسيدم... تاب هزاران اميد را از خويش...
دوباره به درد نوشتن دچار شدم......
نبايد كشش مي دادم... نبايد اين قدر كشش مي دادم كه به اينجا برسه... اون موقع راحت مي تونستم انجامش بدم...اما حالا چي؟!؟!؟!... حالا فقط منتظرم...انتظار مي كشم... انتظارِ......
بنا بر ننوشتن بود... اما ظاهراً ك...ست از انگل بدتر...همين كه در وجودت رخنه كرد بيرون كردنش سخت است...نه كه ممكن نباشد...ممكن است... اراده مي خواهد...دارم خوبش را هم دارم...شايد نشود اسمش را اراده گذاشت...من مي گويم لج بازي...يا ضريب...