بنا بر ننوشتن بود...
اما ظاهراً ك...ست از انگل بدتر...همين كه در وجودت رخنه كرد بيرون كردنش سخت است...نه كه ممكن نباشد...ممكن است...
اراده مي خواهد...دارم خوبش را هم دارم...شايد نشود اسمش را اراده گذاشت...من مي گويم لج بازي...يا ضريب كل...با خودم هم گاهي اوقات كه چه عرض كنم اكثراَ كل مي اندازم و لج بازي مي كنم...
اما چند دليل دارد نوشتن دوباره ام...
ننوشتن سخت است...من هم در حال حاضر حوصله هيچ چيز را ندارم...از جمله سختي...هر چند به قول... اين چيزها از جانب من چيز تازه اي نيست...
نوشتن مسكن است...در حال حاضر كه به گيجي دچار شده ام...شايد نوشتن...
نوشتن نوعي مرض شده است برايم...
ترجيح مي دهم بنويسم تا با كدهاي... وقت بگذرانم...
"...ما مي خواستيم از درختا كاغذ و قلم بسازيم
بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم..."...
اين هم شايد توجيه ديگري براي نوشتنم باشد...
دليل ديگرش شايد افكار پليديست كه در ذهن دارم...
اگر عرضه(اُرضه) اش را داشته باشم...عمليش مي كنم...
پ.ن:...نمي دانم بار چندم است كه مي خواهم ننويسم اما... فقط مي گويم...خ...بر سرت كنن...