"سازهاي غربت سازهاي ناكوك
شعر بادامي تلخ سوگوار دل پوك
برگ ها زرد زرد وقتي هوا نيست
... صدا صدا نيست
زخم هم چه بي هوش هيچ كس با ما نيست
شب چنان تيره كه شب پيدا نيست
شب هم پيدا نيست شب هم پيدا نيست...
...
طاق ها بي كاشي راه ها مثل هم
حرف ها شاعر كش بغض ها بي شبنم
دست ها افتاده سرها خميده
چشم ها خشكيده عطرها پريده
ماه هم دور دور آه اما نزذيك
روز هم بي روزن سرد سرد و تاريك
چه سرد و تاريك چه سرد و تاريك...
...
دست نقاش از همه تنهاتر
پرده ها را شسته زير باران
آخرين شاعر پريد و دود شد
شعرش از هر دشنه اي آويزان
شاپرك افتاده در جوهردان
ياس بي سر وقف مرهم گاه..."...
ب.ر.ن:...